داستان از زبان آدرین:
تا اینکه به آرزویی که یه هفته داشتم رسیدم😐🤲🏻
و این آرزوی یه هفته ایم این بود که یه نفر آکوماتیز بشه و من بتونم لیدی رو ببینم

داستان از زبان مرینت:
داشتم کتاب معجزه گر هارو رمزگشایی میکردم که یهو نزدیک خونمون صدای انفجار مهیبی اومد😐💔
از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم که یه چیز خیلی بزرگ افتاده اونطرف خیابون😐🤲🏻💔
تیکی خال ها روشن🐞

داستان از زبان آدرین:
داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که یهو دیدم یک چیزی با زمین برخورد کرد و زمین لرزه ایجاد کرد
پلگ پنجه ها باز🐾
به بیرون رفتم و....

 

 

تموم شد😁میدونم خیلی کم بود ولی اگه پارت بعدی رو میخواهید توی نظرات بگیددددد