زندگی سخت و عجیب{پارت۱}
داستان از زبان الیا:
این هفته با بقیه ی هفته ها فرق داشت...
چون دیگه هیچکس اکوماتیز نمیشد و لیدی باگ کت نوار هم نبودند
واقعا این هفته،هفته ی عجیبی بود
داستان از زبان مرینت:
این هفته هیچکس آکوماتیز نشده بود و من حس عجیبی داشتم چون حس میکردم که هاکماث نقشه ای جدید داره و داره برنامه ریزی میکنه
مدرسه ها هم تموم شده بود و من داشتم کتاب معجزه گر هارو رمزگشایی میکردم و زمان به زودی می گذشت و با تموم شدن مدرسه ها آلیا و رز و الکس و جولیکا و میلن بیشتر بهم سر میزدن تا هم حوصله ی من و خودشون سر نره ولی این رفت و آمد نمیزاشت که تمرکز کنم ولی یه روز....
داستان از زبان آدرین:
بعد از تموم شدن مدرسه ها منتظر بودم تا یه نفر آکوماتیز بشه تا بتونم لیدی رو ببینم ولی هیچ😔
واقعا دلم برای لیدی تنگ شده بود و هرچی بهش می گفتم که بیا باهم قرار بزاریم و باهم حرف بزنیم عین خیالش نبود😔
و میگفت که باید کتاب معجزه گر هارو رمزگشایی کنم😔
تا اینکه به آرزویی که یه هفته داشتم رسیدم😐🤲🏻
کم بود😁ولی فردا حتما پارت بعدی رو میزارمممم💃🏻
اما....
توی کامنتا بنویسید ببینمممممم امشب بزارم پارت ۲ رو یا فردا😁
💙💙💙💙💙