سفرعاشقى پارت اخر
خلاصه كه عرضم به حضورتون شب برگستيم و فردا وقت رفتنمون بود
******
صبح باهيجان و يه نمه ناراحتى بلند شدم و شروع كردم به زرزدن
من: جيييييييييييييييغ پاشيد ديگه تنبلا مفت خورا پاشيييييييييييييد لالاى لاى لالاى لاى پاشيد پاشيد لالاى لاى كلوييييييييييى پاشو دوساعت ديگه مى خوايم بريم زمان خودمووووووووون
همه بااعصبانيت ازاتاقشون اومدن بيرون و داشتن با چشماشون برام خط و نشون ميكشيدن
من: ماگنولياااااااااا خواهرى دلم برات تنگ ميشه
و خودمو پرت كردم توبغلش
ماگنوليا با عصبانيت: به درك
من اينو كه گفت بيشتر به خودم فشارش دادم : هق ماگنوليااااااااا من بدون تو چجورى سركنممممممم
ماگنوليا: همونجور كه من بعد رفتنت بندرى مى رقصم
من: 
بازم واسه اينكه حرصشو دربيارم بيشتر به خودم فشارش دادم
ماگنوليا: م... مرينت خ..... خ....... فه شدم
من طورى محكم بغلش كردم كه انگار صداشو نشنيدم اخر سر اليا اومد منو از ماگى كند
ادرين: پاشين حاضر شيد ديگه بريم بار و بنديلمونو جمع كنيم بريمممممم ماگنوليا ميشه بهم كمك كنى؟
هه الان ماگى ضايعش ميكنه ميگه نه خودت برو
ماگى بدون هيچ حرفى سرتكون داد و دنبالش راه افتاد هى مث اينكه من ضايع شدم
*****
بساطمونو جمع كرده بوديم و اماده رفتن همه اومدن جمع شدن
ماگنوليا: اسانسورو پشت باغ گذاشتم
من: همه چيزو برداشتيد بريم:
كلويى: اخخخخخخ من رژلبم يادم رفت الان ميام
وبدو رفت سمت اتاقش
من:
يه رژلب ارزش داره واقعا
كلويى اومد
من: خب ديگه هرچى چه جا گذاشتيد چه نه بريد گمشيد ته باغ
همه بدون توجه به من راه افتادن و من پشت سرشون
رسيديم به اسانسور ماگنوليا. درشو باز كرد
همون موقع ادرين: يه لحظه ميشه صبر كنيد؟
همه همونجا وايسادن ادرى يه جعبه از چمدونش( خولابد جيب نداشته) در اورد اومد و جلوى پام زانوزد زد
ادرين: م.. مرينت من دوستت دارم ميتونستم تو 2020 ازت درخواست ازدواج كنم م... ميتونستم بيشتر باهات اشنابشم ولى مى خوام اينجا ازت درخواست..........
ديگه صداش برام شنيده نميشد يه حس عجيب داشتم ادرين مارمولك ادرين خل و چل كه انقدر از هم متنفر بوديم ازم درخواست ازدواج داشت
يه نگاه به كلويى كردم كه كنار كيم وايساده بود و با يه نيش باز داشت نكاه ميكرد يه نكاه به كيم كردم كه يه لبخند محو رولبش بود... يه نگاه به الياو نينو كه بهم زل زده بودن و ديدن من كه نكاشون ميكنم سرشونو سمتم چرخوندن..... يه نكاه به كاگامى كه دست به سينه داشت نگاهم ميكرد ..... يه نگاه به لوكا كه تقريبا تو اسانسور رفته بود و با عصبانيت منتظر مابود ....... يه نگاه به ماگنوليا كه بالبخند به منو ادرين نگاه ميكردو..... ادرين كه به چشمام زل زده بود و منتظر جواب من بود
وقتى ديد دارم نكاش ميكنم يه غم بزرگ توچهرش اومد كه دلم مىخوام براش بميرم
ادرين: پس جوابت....
من: ...............
*********
* 8 سال بعد*
* اززبان ادرين *
ماشينو پارك كردم وازش پياده شدم رقتم تو گل فروشى و سه تا شاخه گل رز ابى برداشتم و با اقاعه حساب كردم از مغازه اومدم بيرون و رفتم سوار ماشين شدم و گل هارو رو صندلى گذاشتم و راه افتادم سمت خونه
ينى مرينت ممكنه حسودى كنه ؟؟ خوبچه اس ديگه نهايتا شب ميبرمش بيرون هرچى خواست براش ميخرم اصلا چه معنى داره بچه حسودى كنه
رسيدم خونه و ماشينو تو پاركينگ پارت كردم از پله هاى ساختمون رفتم بالاو رسيدم جلو در خونمون خيلى اروم كليدو انداختم تو قفل و درو خيلى يواش باز كردم و رفتم تو مرينت تو هال داشت بازى ميكرد تا منو ديد خواست از خوشحالى جيغ بزنه كه انگشتمو به نشونه خفه شو رو دماغم گذاشتم اونم ساكت شد و به بازيش ادامه داد
رفتم اشپزخونه مرينت طبق معمول روميز نشسته بود و داشت باخودش شعر ميخوند رفتم و خيلى يه دفعه بغلش كردم
مرينت: واى خدا كيه ؟
گلاى رزو جلوش گرفتم : براى بانوى من
مرينت باخوشحالى : ادرين ترسونديم
من: ميدونم
مرينت گلا رو گرفت مى خواستم گونه اشو بوس كنم كه ديدم مرينت اومد
من: مرينت !!( مرينت در مرينت😂)
باحرفم مرينت كفت : بله!؟ مرينت باباهم گفت : بله بابايى؟!
من: بامرينت بابا بودم 
مرينت تازه فهميد مرينت اومده از حلقه دستام اومد بيرون و رفت مرينتو بغل كرد
مرينت: ادرين چقدر بهت گفتم اسم اين چوكولو ى خونه رو مرينت نزاريم خب اخه كى و ديدى كه اسم زنشو رو بچه اش بزاره ؟؟
ريز خنديدمو: حالا من ميشم اولين نفر كه اسم زنشو رو بچه اش گذاشت
مرينت خنديد
بعد از خاستگارى خيلى بجا بنده مرينت درخواستمو قبول كرد ٨ سال گذشته و يه بچه ٧ ساله داريم كه اونم اسمش مرينت 😁
به مرينت نگاه كردم اونم بهم نگاه كرد از زندگيم راضى بودم چون مرينت مال من بود و همشو مديون اون سفرعاشقى بودم ..........
همين تموم شد چيه من عمرا تو اولين داستانم صحنه بزارم بعله 😌
💙💙💙💙💙