منم داشتم تو دلم به اين خاله بازى ها مى خنديدم.....

 

****** 

*اززبان مرينت*

ديروز وقتى شنيدم اسانسور درست شده و كم كم وقت رفتنمون شده خيلى ناراحت شدم من ماگنوليارو دوست داشتم دلم نمى خواست ازش جدابشم 

روتخت دراز كشيدم و به ادرين و پسرا فحش ميدادم 

چطور جرعت كردن بدون گفتن به ما خودشون برن بيرون عشق و حال ما چى مااين وسط نخوديم؟؟؟ مى خواستم روز اخرو لااقل يه گشت و گذارى تو خيابون هاى قديمى پاريس بكنم ولى اون چهار تا عنتر جاى مارو گرفتن 

با خوشحالى پريدم و رفتم سمت اتاق كاگامى و بايه لگد درو باز كردم 

من: لاك از كجا اوردى ؟؟؟

كاگامى : لوكا برام خريد

من: اخى لابد رواسه خودشم خريده 

كاكامى:

رفتم با پررويى تمام رولبه ى پنجره اتاقش نشستم و به بيرون نكاه كردم( وجى: دقت كردى توزمان گذشته چقدر هى به طبيعت نكا ميكنى) بعله دقت كردم 

كاگامى: موگم مرى نظرت راجبه لوكا چيه؟

من: مث پنگوئن راه ميره 

كاگامى: اخلاقش چى؟

من: اونو كه هركى از دور ببينه ميفهمه مثل گاوه 

كاگامى: قيافش چى ؟

من: رنگين كمونيه واس خودش 

يهو داغ كرد

كاگامى: اى بابا بسه ديكه هيچى بهش نميگم بيشتر زير سوال ميبرتش اصلا نظرتو نخواستم نكه خودت خيلى ادمى 

من: مى خواستى نخواى 

كاگامى: مرى ميكشمت 

من: قبلش من ميكشمت 

عصبى شد و اومد يه حرفشو عملى كنه ولى من زرنگ تر از اين حرفام يه جفتك خوشگل زدم و الفرار 

كاگامى: بالاخره كه دستم بهت ميرسه 

من: فلا كه نرسيده 

رفتم پيش ماگنوليا داشت اسانسورو تميز ميكرد

من: سلام ماگى چرا امقدر به اين اسانسور ور ميرى؟

 ماگنوليا: سلام هى اخه منو ناتانيل بااين اسانسور باهم اشناشديم

ترجيح دادم ديكه چيزى نگم 

من: پير شيد بپاى هم 

و محل را ترك كردم 

 

****** 

 

 

نمدونم ساعت چند بود كه اينا اومدن حالا نوبت مابود كه بريم خرييد بلى بلى همونجور كه حدس ميزنيد چهارتا دختر خيلى شيك و مجلسى حمله ور شديم به سمت مغازه ها تا ميتونستيم ميخريديم ديگه دستامون جانداشت (ايران نيست وگرنه واستون يه وانت ميكرفتم هرچى مى خواستين مى ريختين توش)

 خلاصه كه عرضم به حضورتون شب برگشتيم خونه و حالا فردا صبح وقت رفتمون بود .....

 

 

 

 

مودونم كم بود ولى تعارف نداريم كه 

خو حالا چون كم بود بعدى مفته ولى دليل نميشه نظر ندين