سفر عاشقى پارت 23
منم داشتم تو دلم به اين خاله بازى ها مى خنديدم.....
******
*اززبان مرينت*
ديروز وقتى شنيدم اسانسور درست شده و كم كم وقت رفتنمون شده خيلى ناراحت شدم من ماگنوليارو دوست داشتم دلم نمى خواست ازش جدابشم
روتخت دراز كشيدم و به ادرين و پسرا فحش ميدادم
چطور جرعت كردن بدون گفتن به ما خودشون برن بيرون عشق و حال ما چى مااين وسط نخوديم؟؟؟ مى خواستم روز اخرو لااقل يه گشت و گذارى تو خيابون هاى قديمى پاريس بكنم ولى اون چهار تا عنتر جاى مارو گرفتن
با خوشحالى پريدم و رفتم سمت اتاق كاگامى و بايه لگد درو باز كردم
من: لاك از كجا اوردى ؟؟؟
كاگامى : لوكا برام خريد
من: اخى لابد رواسه خودشم خريده
كاكامى:
رفتم با پررويى تمام رولبه ى پنجره اتاقش نشستم و به بيرون نكاه كردم( وجى: دقت كردى توزمان گذشته چقدر هى به طبيعت نكا ميكنى) بعله دقت كردم
كاگامى: موگم مرى نظرت راجبه لوكا چيه؟
من: مث پنگوئن راه ميره
كاگامى: اخلاقش چى؟
من: اونو كه هركى از دور ببينه ميفهمه مثل گاوه
كاگامى: قيافش چى ؟
من: رنگين كمونيه واس خودش
يهو داغ كرد
كاگامى: اى بابا بسه ديكه هيچى بهش نميگم بيشتر زير سوال ميبرتش اصلا نظرتو نخواستم نكه خودت خيلى ادمى
من: مى خواستى نخواى
كاگامى: مرى ميكشمت
من: قبلش من ميكشمت
عصبى شد و اومد يه حرفشو عملى كنه ولى من زرنگ تر از اين حرفام يه جفتك خوشگل زدم و الفرار
كاگامى: بالاخره كه دستم بهت ميرسه
من: فلا كه نرسيده
رفتم پيش ماگنوليا داشت اسانسورو تميز ميكرد
من: سلام ماگى چرا امقدر به اين اسانسور ور ميرى؟
ماگنوليا: سلام هى اخه منو ناتانيل بااين اسانسور باهم اشناشديم
ترجيح دادم ديكه چيزى نگم 
من: پير شيد بپاى هم
و محل را ترك كردم
******
نمدونم ساعت چند بود كه اينا اومدن حالا نوبت مابود كه بريم خرييد
بلى بلى همونجور كه حدس ميزنيد چهارتا دختر خيلى شيك و مجلسى حمله ور شديم به سمت مغازه ها تا ميتونستيم ميخريديم ديگه دستامون جانداشت (ايران نيست وگرنه واستون يه وانت ميكرفتم هرچى مى خواستين مى ريختين توش
)
خلاصه كه عرضم به حضورتون شب برگشتيم خونه و حالا فردا صبح وقت رفتمون بود .....
مودونم كم بود ولى تعارف نداريم كه 
خو حالا چون كم بود بعدى مفته ولى دليل نميشه نظر ندين
💙💙💙💙💙