سفر عاشقى پارت 21
*ادرين*
منتظر مرينت شدم از اون اتاق بياد بيرون و من يكم حال كنم
*****
بالاخره بعد قرن ها اومد همينجور داشت خونه مى گشت احمق چرا اشپزخونه رو نميگرده تا اخرين جا كه به ذهنش رسيد اشپز خونه بود
رفتم پشت يخچال قايم شدم مرى اومد تو اشپز خونه از اونجايى يخچال كناد در اشپزخونه بود و مرى كنار در نبود از پشت يخچال پريدم بيرون و را در اشپزخونه رو بستم هنو مرى پشتش به من بود وقتى صدا هارو شنيد برگشت طرفم و باديدن من يه جيغ وحشتناك كشيد و هول شد و افتاد و لى دستشو به سينك تكيه داد
هى جيغ هاى وحشتناك ميكشيد منم واسه بيشتر ترسوندنش قدم هاى يواش و اروم اروم به سمتش برميداشتم كه بيشتر جيغ ميكشيد
تقريبا از جلو در اشپزخونه كنار رفتم مرى هى داشت عقب تر ميرفت ديگه انقدر جيغ كشيد بود كه صداش در نميومد
اه زود باش برو ديگه الان من بهش برسم باهاش چيكار كنم خو؟؟؟؟ بالاخره مرى در اشپزخونه رو ديد و فرار كرد منم هه بده ديگه دنبالش راه افتادم
همينجورى داشت به سمت اتاقش ميرفت ازاونجايى كه خيلى جيغ زده بود ضعف كرده بود و هى تلو تلو ميخورد
منم سرعتمو كم ميكردم كه بهش نرسم خب مثلا برسم چيكار ميكردم ؟؟ از پله ها بالا رفت ديگه واقعا خالش بد شده بود دستشو به ديوار تكيه داده بود كه نبوفته بيخيال نقش بازى كردن شدم و تند رفت سمتش داشت مى افتاد كه بغلش كردم وقتى صورتمو ديد يه جيغ خفيف زد و بيهوش شد
اى واى يادم رفت ماسكمو در بيارم از ترس من بيهوش شد 
اگه بميره چى؟؟ من فقط مى خواستم بترسونمش(وجى: اخه ادم بخاطر يه اب غند يه دخترو به سكته ميده؟) غلط كردم( وجى: برو به خودش بگو) پررو ميشه
( وجى: ينى مرى بدبخت لياقت يه معذرت خواهى هم نداره؟)راست موگى خيلو ترسوندمش الان كه بهوش اومد ازش معذرت خواهى ميكنم اونم ميبخشتم بعد دوروز ميرم ازش خاستگارى ميكنم بعد اون ميپره بغلم باهم به خوبى و خوشى برميگرديم زمان خودمون
(وجى: به همين خيال باش) حالا ببين
مرى رو بغل كردم و بردم خوابوندمش رو كاناپه اخى بيچاره از ترس رنگش به قرمزى ميزد......
بلاملايى سرش نيومده باش؟
*******
* مرينت*
رفتم تو اشپزخونه رو هم بگردم زفتم تو اه اينجاهم كسى نيست بابااينا رفتن بيرون عشق و حال گفتن به مرى هم هيچى نگيم بى ادباايششششش
خواستم برگردم ازبرم بيرون كه باديدن يه روح پشت سرم جيغ وحشتناكى كشيد تعادلمو از دست دادم عقب عقب رفتم براى اينكه نيوفتم دستمو به سينك ظرفشويى تكيه دادم داشت جلو ميومد زبونم لال شده بود نمى تونستم حتى يه كلمه حرف بزنم فقط جيغ ميزدم ديدم در اشپزخونه راهش بازه به سرعت فرار كردم خواستم برم سمت اتاقم ولى همينجور كه از پله ها بالا ميرفتم احساس خستگى بيشترى ميكردم بالاخره پله ها تموم شد
حس ميكنم پاهام هيچ توانى براى راه رفتن ندارن دستمو به ديوار تكيه دادم داشتم مى افتادم كه يه نفر منو از پشت گرفت برگشتم نگاه كنم كه با صورت اون روح مواجه شدم توانى براى جيغ زدن نداشتم فقط مى خواستم چشمامو ببندم هيچوقت بازشون نكنم .......
****
چشمامو باز كردم ادرينو ديدم كه بالا سرم نشسته و ماسك صورت اون روح دستش بود پس اون داشته سركارم مى ذاشته
ادرين: هوففففف بهوش اومدى مرينت حالت خوبه؟
دهنمو باز كردم كه چندتا فحش ابدار بهش بدم ولى هر كارى ميكردم صدام در نميومد
*ادرين*
دهنشو باز كرد مى خواست حرف بزنه ولى هيچ صدايى ازش نيومد دوباره خواست چيزى بگه كه .... كه انكار نمى تونه حرف بزنه
من: واااى من چيكار كردم ؟
يادم رفت بعدى رو بگم 5 تا 😅
💙💙💙💙💙