رمان دشمن های دلسوز پارت اول
خوب سلام خوبید یک رمان جدید و معمولی و پیچیده اوردم
از زبان مرینت
یک پسره اومد انگار از اون خودخواه ها بود رنگ موهاش زرد بودن و لباساش هم یک کت سفید داشت و زیر کتش یک بلوز مشکی با 4 تا مثلث رنگی رنگی داشت
اومد و گفت: هوی حواستون باشه من آدرین آگرست هستم. ![]()
از همون اول گفتم خود خواه هستش نزاشت یکی دو روز بگذره بعد خودخواهانه رفتار کنه ![]()
اومد سمتم در گوشی گفت:میدونم باهام لج داری منم با تو لج دارم!
منم بهش گفتم:وای خیلی ترسیدم(تیکه انداخت)باید حواسم جمع باشه این آقا آگرست هستش.![]()
عصبانی شد اومد سمتم و بردم تو یکی از کلاس های خالی و گفت:هی اینو میبینی این یک کوامی هستش که به من قدرت...(بعد از توضیح)و اگه اذیتم کنی من تبدیل میشم و بد میبینی.![]()
منم یک کوامی داشتم اسمش تیکی بود براهمین بهش گفتم:ببین کله فندقی اگه فک کردی میترسم اشتباه کردی منم کوامی دارم خنگه من لیدی باگم چشماتو وا کن![]()
بعدم نگاهی بگم کرد پرام ریخت بعدم رفت اما خب من پر ندارم![]()
![]()
از زبان آدرین
اینو بهم گفت جوری نگاش کردم معلوم بود پراش ریخته.![]()
رفتم بیرون از مدرسه پلگ با اصبانیت گفت:ببین تو هویتت رو لو دادی و کممبر هم بهم ندادی.![]()
از زبان مرینت
تیکی با اصبانیت گفت:مرینت تو رفتی جلو اون هویت ات رو لو دادی اه یعنی چی واقا که این چه کاریه اخه
بچه ها اول (good bay) و دوم پارت یک یک نظر دیر نکنید ها![]()
💙💙💙💙💙