خوب سلام خوبید یک رمان جدید و معمولی و پیچیده اوردم 

از زبان مرینت

یک پسره اومد انگار از اون خودخواه ها بود رنگ موهاش زرد بودن و لباساش هم یک کت سفید داشت و زیر کتش یک بلوز مشکی با 4 تا مثلث رنگی رنگی داشت

اومد و گفت: هوی حواستون باشه من آدرین آگرست هستم. 

از همون اول گفتم خود خواه هستش نزاشت یکی دو روز بگذره بعد خودخواهانه رفتار کنه 

اومد سمتم در گوشی گفت:میدونم باهام لج داری منم با تو لج دارم!

منم بهش گفتم:وای خیلی ترسیدم(تیکه انداخت)باید حواسم جمع باشه این آقا آگرست هستش.

عصبانی شد اومد سمتم و بردم تو یکی از کلاس های خالی و گفت:هی اینو میبینی این یک کوامی هستش که به من قدرت...(بعد از توضیح)و اگه اذیتم کنی من تبدیل میشم و بد میبینی.

منم یک کوامی داشتم اسمش تیکی بود براهمین بهش گفتم:ببین کله فندقی اگه فک کردی میترسم اشتباه کردی منم کوامی دارم خنگه من لیدی باگم چشماتو وا کن

بعدم نگاهی بگم کرد پرام ریخت بعدم رفت اما خب من پر ندارم

از زبان آدرین

اینو بهم گفت جوری نگاش کردم معلوم بود پراش ریخته.

رفتم بیرون از مدرسه پلگ با اصبانیت گفت:ببین تو هویتت رو لو دادی و کممبر هم بهم ندادی.

از زبان مرینت

تیکی با اصبانیت گفت:مرینت تو رفتی جلو اون هویت ات رو لو دادی اه یعنی چی واقا که این چه کاریه اخه 

بچه ها اول (good bay) و دوم پارت یک یک نظر دیر نکنید ها