سفر عاشقى پارت 20
فك ميكردم ادرين ادم شده ولى نخيرررررر از حيوان چه توقعى داشتم ؟
رفتم تو اتاقم يه دوش گرفتم از حموم اومدم بيرون و باحوله ولو شدم روتخت چرا ته دلم نمى خىاد ادرينو اذيت كنم؟
******
نگاهى به پنجره اتاق كردم واى شب شد اصلا نفهميدم چجورى خوابم برد ته گلوم يكم ميسوخت ( وجى: حقته كسى باحوله مى خوابه؟) نمى خواستم بخوابم كه يهو خوابم برد( وجى: به من چه مى خواستى نخوابى) تاحالا كسى بهت گفته خيلى زبون نفهميى؟( وجى: عزيزم من به غير از تو تو مغز كسى ديگه اى نيستم ) خب پس حالا من ميگم زبون نفهممممممممم ( وجى:
)
بحث با وجى رو تموم كردم لباسامو پوشيدم اصلا دلم نمى خواست برم بيرونو با ادرين روبه رو بشم نكه خيلى دوسش دارم ( وجى: تو مگه چند روز پيش نمى گفتى ادرين زياد افتابى نميشه دلم براش تنگ شده؟) امممممم خب چرا ولى از اونجايى كه ادرين خيلى پررو تشريف دارن برام عجيب بودكه روش كم شده و زياد افتابى نمى شه درضمن من كى كفتم دلم براش تنگ شده من صد سال سياه دلم براش تنگ نميشه
( وجى: بعله)
دوست نداشتم برم بيرون رفتم دم پنجره
پنجره اتاقم روبه باغ ماگى راه داشت از اين خصوصيتش خيلى خوشم ميومد
برام عجيبه كه وقتى رفتم چرا حتى يه نفرم نيومد پيشم يا كسى نيومد باهاش دلدودل كنم؟؟
به بيرون نگاه كردم ادرينو ديدم كه روى نيمكت باغ نشسته اه شانس مارو ببين يه دقه ميام لب پنجره امونم باس قيافه ميمون اينو ببينيم
نسشته بودو بايه لبخند زشت رولبش به افق خيره شده بود فك كنم ضربه اى كه صبح به سرش خورده بلاملا سرش اورده
يهو مثل روانى ها زد زير خنده( من: من باشم بهش ميگم توهمى) تو زياد حرف ميزنى( من: چراانقد تو بامن مشكل دارى اخه) دوس دارم
از رونيمكت بلند شد و رفت تو خونه واى اين چرا اينجورى شده نكنه ضربه خيلى محكم بوده مغزش جابهجا شده؟
اصلا هرچى به من چه مغزش كجاست؟
مثل يه خانم متشخص رفتم بوم نقاشى مو با رنگ ها وقلم هاى زيبايم برداشتم بوم رو جلو پنجره گذاشتم بله مى خواستم از منظره زيباى باغ ماگنوليا نقاشى بكشم( وجى: اممم مرى بهتر نيست بزارى فردالةشى چون الان شبه همه جاتاريك) من الان هوس كردم نقاشى بكشم مشكلى دارى؟( وجى: نه من غلط بكنم مشكل داشته باشم)
******
هوففففف بالاخرت تموم شد يكم از نقاشى فاصله گرفتم تا بهتر ببينم.......باديدن نقاشيم از اون زاويه پخش زمين شدم باورم نميشه اينو من كشيدم؟؟؟ وااااى خيلى قشنگه ووووييييييييى چه ناز شده
هااااا خيلى حوصله ام سررفته رفتم سمت در تا از بيرون خبرى بگيرم كه ديدم درمو وقتى اومدم اتاق قفل كردم پس برا همين كسى نيومد پيشم
فقلو باز كردم رفتم تو پذيرايى هيچكس نبود و برقا خاموش بود رفتم بالا سمت اتاق اليا اليا نبود رفتم سمت اتاق كلويى كلويى هم نبود هرجا رفتم كسى نبود مگه ادرين نبود كه دوساعت پيش تو باغ نشسته بود؟؟؟ لابد همه رفتن بيرون عجيبه هيچوقت گروهى همه باهم نميرفتند بيرون حالا چرا برقارو خاموش كردند ؟؟؟؟ با يه نمه ترس كه نمى دونم از كجا بود رفتم سمت اشپزخونه شايد يكى اونجا بود
*از زبان ادرى*بعد از ١٩ پارت بالاخره
تو باغ ماگنو ليا نشسته بودم و به اين فكر ميكردم كه چطور كار مرينتو جبران كنم چطور حالشو بگيرم امروز خيلى بد منو ضايع كرد
نيم ساعتى بود داشتم فكو ميكردم كه يه فكر عالى به مغزم رسيد ولى اگه مرى چيزيش بشه چى ؟ من واقعا دوس ندارم بلايى سر مرى بياد تازگيا احساس ميكنم بايد مواظب مرى باشم بجاى اينكه بترسونمش
بافكر اينكه مرى چيزيش نميشه و فقط يكم حالش گرقته ميشه بلند زدم زير خنده و براى عملى نقشه ام رفتم سمت خونه
بعد از شام به همگى پيشنهاد دادم كه باهم برن بيرون و خب اونجورى كه فكر ميكردم نشد ماگنوليا +اليا و كيم قبول نكردند
خلاصه اونارم هرجور شده راضى كردم كه كه باهم برن بيرون و من به بهونه اينكه مواظب مرى باشم كه نترسه خونه ميمونم هه مواظبش باشم كه نترسه من خودم قراره بترسونمش
چند دقيقه از رفتنشون صبر كردم تا مطمئن بشم كه رفتن
رفتم و تمام برقاى خونه رو خاموش كردم رفتم سمت اتاقم و ماسكى كه كيم براى تولدم بهم داده بود برداشتم هه وقتى تولدم اولين بار در جعبه رو باز كردم همونجا سكته زدم واقعا ماسك خيلى وحشتناكيه براى بهتر شدن ترس مرى يه لباس سر تاپا سياه پوشيدم بايه شنل پشتش دقيقا مثل دراكولا شده بود رفتم تو اشپزخونه چون هميشه مرينت علاقه زيادى به اشپزخونه داره رفتم اونجاو. منتظر مرينت شدم تا از اون اتاق بياد بيرون يكم من حال كنم ......
ببخشيد من واقعا حال ندارم پارت جديد بنويسم چون واقعا واسه هر پارتم حد اقل يه ساعت و نيم وقت ميزارم بعدى 6 تا
توروخدا منو نزنيد
💙💙💙💙💙