سفر عاشقى پارت ١١
من:لگه قبول نکنم چی میشه؟
ماگنولیا:اوه خب راستش در این عمارت تنها جایی که عمووهمسرشان به انجا سر نمی زنند زیر زین عمارت است . چون همیشه درش قفل است
من:نه قربون دستت به زحمت میفتی من وانمود می کنم زن این چلغوزم.
ادرین:هوی با شوهر درست حرف بزن
من:من شوهر نخوام باید کیو ببینم؟
ادرین: از خداتم باشه 
من :نیست
ماگنو لیا:شاید انها اصلا در اتاق ها نیامدند اما بهتر این است که شما به مهمان نوازی انها بروید
من:تو چرا اینجوری حرف میزنی؟راحت باش مارو از خودت بدون
ماگنولیا:مگر من چطور حرف می زنم؟
ادرین:کتابی
ماگنولیا:
چشم سعی میکنم که شبیه به شما حرف بزنم
من:اره بابا راحت عزیزم
ماگنولیا:
...من بروم مهمان هایم منتظر هستند
من:خب بقیه چی؟
ماگنولیا: اگر انهاهم مثل شما یه زوج بشوند بهتر است .
من:نهههههههههه هق هق
ادرین:
من برم خبر بدم به بقیه
من :نخیر شوما سرجات شین باز میری پیاز داغشو زیاد میکنی
ادرین:

من:
ماگنولیا:
ماگنو لیا رفت. منم رفتم به هم دخترا هم پسرا گفتم. قرار شد کیم وکلویی و لوکا باهم خواهر برادر باشند و کاگامی ونینو همهمسر
الیا هم خواهر نینو
چقدر خوانوادگی کردیمش هاااا منم که با این انتر برقی همسرم
ولی اشکال نداره نهایتن چند روزه دیگه تو ی اتاق منم ادرینو مجبور می کنم رو زمین بخوابه
هعییییی رفتم تو اتاقم تا یه لباس قدیمی پیدا کنم بر تنم کنم
تنها چیزی که بود همین بود...

هعیییییی شنبه ...یکشنبه... دوشنبه ....سه شنبه....
اخه اینم لباسه ؟؟(وجی:به این خوبی)عه پس بیا خودت بپوش(وجی:ها؟چی ؟من؟نه بابا منو این همه خوشبختی محاله خودت بپوش
)پس ببند
لباس دلقکارو پوشیدم و رفتم دم در اتاق گاگول که مثلااااااااااااااااا با شوهرم دارم میام پایین
بالاخره با یه لباس خنک اومد بیرون

بد نبود فقط من خیلی ضایع بودم. بادیدن من می خواست بزنه زیر خنده ولی جلو خودشو گرفت . هاهاهاها باز خوبه تونست اتفاق بعدشو پیش بینی کنه.قرار شد ما اول بریم پایین بعد کاگامی و نینو بیا و بعد خواهر نینو(الیا) و بعد اون سه تا
از پله ها رفتیم پایین که با دو تا مرد و زن خوش استایل(من:مثل من؟)نخیر دقیقا بر عکس تو(من:ضد حال
)چرا پارازیت میدی؟(من:دوستتتت دا رم)بروبابا(وجی :راست میگه زر اضافه ممنوع). با دوتا مرد و زن خوش استایل روبه رو شدیم که زنه هم مثل من یه لباس گله گشاد پوشیده بود
.jpg)
ولی خداییش لباسش از من بهتر بود . مرده هم یه چیزی تو مایه های لباس ادری پوشیده بود فقط یکم گشاد تر.(من:بوخدا حال ندارم عکس بزارم الانم سردرد گرفنم)
من رفتم و به خانومه دست دادم و ادرینم به مرده .
ماگنو لیا:اوه عموجان ، زن عمو این عزیزان برای یه کار شغلی از لیون به پاریس اومدن . خانم ...خانم ...
من:کاملیا دوپن چنگ هستم .
ویه تعظیم خوشمل کردم براشون .برا فامیل هیچی به عقلم نرسید
ادرین:دیان اگرست هستم . خوشوقتم
اوه مثل اینکه اینم هیچ فامیلی به عقل پوکش نرسید.
هردو به سمت یه مبل رفتیم و نشستیم
ماگنولیا:ممنوم عزیزان .خب این دو زوج عاشق از لیون به اینجا سفر کرده اند برای یک سری مشکلات شغلی. و یک زوج مهربان دیگه هم به همراه خواهر گرامی یکی شان
نقل مکان کرده اند به اینجا
من:و سه خواهر برادر دوست داشتنی که شریک کاری ما هستند هم به اینجا ام....امده......اند
چقدر سخته کتابی حرف زدن هااااااااااا
ماکنولیا:ممنون عزیزم 
همون موقع صدایه کفش ضایع کاگامی رو شنیدم که با نینو دداشتند از پله ها پایین می اومدند.اوه ببین چه عاشقانه کاگامی دستشو دور دست نینو حلقه کرده
پر رو ها
ماگنو لیا:.....................
💙💙💙💙💙