همانا و غش کردن من همانا...

ما توی همون کلبه بودیم....ولی ایم اون کلبه خاکی که دیدم بودیدم نبود. اوه خدای من چطور ممکنه . تو کلبه یه دخیر هم سن و سال من که یه لباس قدیمی فرانسوی پوشیده بود نشسته بود که با دیدن ما داشت از تعجب شاخ در می اورد

دختره:اوه خدای من شما تو خونه من چیکار می کنید پس ناتانیل کجاست؟

پس همه این بدبختیا زیر سر ناتانیله(وجی :دیدی ناتانیل به توحسی نداره این دختره هم حتما نامزدشه)باشه بابا تو بردی

من:ببخشید ما الان کجاییم؟اینجا کجاست ؟شما با نانتانیل چه نسبتی دارید؟

دختره :ناتانیل همسر من است. شما الان توسال1900 میلادی هستید و به 100 قبل سفر کردید .ناتانیل گفته بود که یه مهمانی  تو خانه بزرگشا دارد.نباید کنجکاوی می کردید و توی ان اسانسور می شدید . این اسانسور بعد از اینکه شمارا به این سفر زمانی اورد تا یک ماه غیر فعال است

ادرین:نههههههههههههه یعنی ما یک ماه اینجا باید شماهارو تحمل کنیم؟من مامانمو می خواااااام.

نینو: داداش مامانت دار فانی رو وداع گفته

الیا در گوش من:این زنه چرا مثل کتابا حرف میزنه؟

من :بخواطر اینکه ما الان به 100 سال قبل سفر کردیم همه اینجوری حرف می زنند

کلویی:خب حالا ما باید تو این یک ماه چیکار کنیم

دختره: می توانید اینجا پیش من بمانید .من در این خانه بزرگ تنها هستم و فقط تنها کسانی که اینجا هستند خدمتکار ها هستند

من: مگه اینجا چقدر بزرگه؟

دختره:خب می توانید داخل عمارت را بگردید تا بفهمید چقدر بزرگ است

ادرین:نه دست شما درد نکنه فقط اگه زحمتی نیست چند تا اتاق به ما بدید چون ما هنوز تو شوک هستیم .

دختره خندید:بله حتما به خدمتکار ها می گویم که به هر کدامتان یک اتاق بدهند اینکه شما به 100 سال قبل سفر کردید بسیار عجیب است و برای هرکسی این اتفاق نمی افتد. راستی اسم من ماگنولیا عه خوشبختم عزیزان 

کیم : همچنین با نو محترم

جون من ؟ نمی دونستم .هه دختره مارو چی فرض کرده؟ (وجی : بیخیال می شی؟) ها؟ اره وللش 

دختره یکی از خدمتکار هارو صدازد و گفت که به ما یک اتاق بدهند(وجی:اوه کتابی حرف زدن این دختره به توهم سرایت کرده)راست میگی ها

حدمتکار ها  هر کدوم از مارو به یک اتاق راهنمایی کردند .خب تسبتا اتاق خوبی بود و شکی ندارم که به نسبت این قدیمی ها این اتاق خیلی جدید و بروزه

 

(اتاق مری)

رفتم روی یکی از مبلا نشستم . حالا فرصت فکر کردن داشتم .اتفاقایی که برام افتاده خیلی عجیب و باور نکردنیه .یعنی ناتانیل این اسانسورو از کجا اورده؟ چرا عاشق یک دختر شده که مال 100 سال قبل از خودشه. این دختر زیادی باما مهربونه. ما توی این یک ماه باید چیکار کنیم؟

باد پدر و مادرم افتادم.اگه الان زنده بودند خیلی نگرانم می شدند. بی اختیار یک قطره اشک از چشمای خوشگلم پایین اومدحالا بی خیال اگه الان زنده بودند زمانی که به زمان خودمون برمی گشتم  انقدر سوال پیچم می گردند که دوباره به همینجا برکردم

تو همین فکرا بودم که یه تق تقی به  اتاقم خورد و الیا بدون اجازه اومد تو

من:هوی چته چرا اینجوری میای تو؟یادم نمیا د اجازه داده باشم که بیای تو

الیا:مری هر کاری که بگی می کنم فقط بزار امشبو اینجا بخوابم تورو خدا تو اون اتاقه سوسک داره

من : هه خیلی خب ترسو لوس

نمی دونم چه اتفاقی افتاد که صدای خوردن یه چیزی به دیوار اونویری اتاقم توجهمو جلب کرد. تو اون اتاق ادرین بود.داره چه غلتی میکنه؟ نکنه اونم از سوسک میترسه و یه سوسک دیده و دیوونه شده؟شایدم انقدر دست و پا چلفتیه که زده یه چچیزیو ششکونده 

رفتم گوشمو چسبوندم به دیوار اتاقم و منتظر صدا موندم. همش یه صدا هایی که انگار ادرین یه چیزیو به دیوار میزد و بر می گشت طرفش و باز میزد میومد.خاک تو سرم بیچاره شدم ایم توپ از کجا اورده که داره توپ بازی میکنه.

انقدر فضولی ا گل کرده بود که رفتم دم در اتاقش و در زدم. درو باز کرد

من:میشه بگی داری تو اون اتاق چه غلتی میکنی که سر و صداش تا اتاق من هم میاد؟

ادرین: دارم بازی میکنم

من:خدا شفات بده نینی کوچولو

همون موقع یه صدایی اومد... به صدای باز و بسته شدن در خونه و صدای یه مرد و زن که سلام و احوال پرسی میکردن .ماگنو لیا اومد طرف ما و انگار می خواست یه چیزی بگه

ماگنو لیا:اوه بچه ها برای من یه مهمان بسیار بسیار مهم امده است . انها در باره اسنانسور زمان چیزی نمی دانند . از شما یه خواهشی دارم اگه میشه هرکدام از شما دختر ها و پسر ها خودرا یه زوج معرفی کنید و بگویید که از یه کشور دیگه امده اید

من: چز دیگه ای به عقلت نرسید؟

ماگنولیا:اوه من متاسم که ناراحتتان کرده ام .من واقعا نمی توانم این ما جرارا به عمو و همسر عمویم بگویم .شما راه بهتری پیشنهاد دارید؟

خب من که به عقل پوکم هیچی نمی رسید از طرفی اصلا دلم نمی خواست خودمو زن یکی از این گاگولا معرفی کنم 

ماگنولیا:متاسفم اما انها حتما به این اتاق ها سر می زنند و شمارا می بینند نمی تونید در اتاق هایتان باشید

همون لحظه ادرین که تا الان تماشاگر بود دهن باز کرد

 ادرین:من مشکلی با اینکه خودمون رو همسر اعلام کنیم مشکلی ندارم . منو خانم دوپن چنگ یه زوج می شیم

من:چی چیو یه زوج میشیم من نمی خوام همچین وامود مزخرفی بکنم

ادرین : از خداتم باشه من از این لطف ها به هیچکی نمی کنم

همون لحظه سریع گوششو گرفتم و پیچوندم 

من : منم از این لطف ها به کسی نمی کنم

ادرین:ای ای گوشمو ول کن. ببخشید غلط کردم 

گوششو ول کردم:دیگه از این غلطا نکنی هااا

ماگنولیا زد زیر خنده : خب حالا شما ها زوج میشوید یا نه؟

چی باید میگفتم؟

من:...........