سفر عاشقى پارت ٨
به حرف زدن…
گاگول:ببخشید من واقعا معذرت می خوام من با نامزدم دعوام شده بود . متاسفم که مرینتم این چیزا رو گفت(رو به من)بریم عزیزم؟
چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی پسره کرکس
من با یه گدا نامزد می کنم ولی تو نه ،نههههههههههههههههههههههههه
من :اقا پلیسه بوخودا دروغ میگه این می خواد با دوستاش مارو اذیت کنه
اوناهاش بقیه اشون هم اونجان
وبه ماشینامون اشاره کردم.
افسر:ببخشید ولی من مشاوره حل مشکلات زناشویی نیستم
گاگول:ببخشید که نامزدم اینا رو میگه خب بریم دیگه و بیشتر از این اقا پلسه رو اذیت نکنیم
همون موقع الی،کاگی و کلو اومدن کا بولک و پتم باهاشون بود .
گاگول :خب عزیزم دوستامون هم اومدن بریم دیگه (رو به اقا پلسه)با اجازه.
ودستش رو پشت کمرم گذا شت و به سمت دوستام راهنمایی ام کرد.
نههههههههههههههههههههههههه من بیچاره میشم
وقتی به الی ،کاگامی و کلو یی رسیدیم با دستم بهشون فهموندم که با علامت من سریع به سمت ماشین برن و فرار کنیم.
گاگول:ماشی....
همونجا سریع گفتم فتم"حاالا"و چهار تایی دویدیم سمت ماشینم و سوار شدیم و الفرار .دیگه بیخیال شدن و دنبالمون نیومدن چون پلیسه داشت نگاشون میکرد.
*******
دوهفته ای از اون ماجرا می گذره و اون بدبختا با پای پیاده به دانشگاه می ایند
.
ولی حیف ماشین های گرونی داشتن که حالا به دست ما اوراقم حساب نمیشد
سرکلاس نشته بودم و به حرفای اوس گوش میدادم.بعد کلاس توحیاط با الی ،کاگی وکلو بودم که ناتانیل یکی از هم دانشگاهی هامون که تو چند تا کلاس دیده بودمش اومد پیش ما
ناتانیل:سلام .ببخشید مزاحم شدم .خب راستش من جمعه یک پارتی توی ویلام دارم . اگه وقتتون آزاده حتما تشریف بیارید
خب احمق که نبودم تو کلاسا نگاه های خیره اشو روی خودم حس میکردم میدونم یه حسی بهم داره
(وجی: خب معلومه تو با این حرکات غیر عادی ات نگاه همرو جلب میکنی
) منظور؟؟؟(وجی :یعنی اخلاقت عادی نیست که همه بهت نگاه می کنن.دیدی اونروز...)خفه
(وجی:
)(من:مری ناراحت نباش منم همینجوری ام .همه همیشه یجوری نگاهم میکنن که به خودم شک میکنم)وقتی میگم خفه منظورم با همه بببوووووووود
(من:
)
الیا:اوه اره حتما میایم
چی می گی تو شاید من جمعه بخوام برم بندر اونوقت چی؟(وجی :پس چرا بار و بندیلتو نبستی؟) تو مگه خفه نشده بودی (وجی :میبینی که زنده ام
)اوووفففففففف خدایاااااااااااااااا من چه گناهی کرده ام ( وجی :گناه کبیره
)
( وجی:
خفه شدم)
حالا اشکال نداره دیگه یه شب نگاه های خیره ناتانیل رو رو خودم تحمل میکنم
(من:وجی تو نمی خوای چیزی بگی ؟مثلا وجدانی
)(وجی:
)(من:اوه
)
اما...لباس چی بپوشممممممممممممممممم؟(من:مشکل تقریبا همه دخترای این زمونه
)شوما ببند.
ناتانیل رفت.خداروشکر . بد رومخه پسره انتر(وجی :اخه اون بدبخت به تو چیکار داره که بهش میگی انتر)(من :مامان منم همیشه وقتی از دستم عصبانیه بهم میگه انتر
)خلاصه باید یه فکری تا جمعه برای لباس می کردم(وجی :هوی با توام) خب چون پوستم سفیده یا میرم مشکی میخرم یا قرمز(وجی : دارم با در و دیوار حرف میزنم؟) نه نه قرمز بپوشم شب بایه بچه تو شکمم میام بیرون از ویلا .همون مشکی بهتره
(وجی:منحرف. نخیر مثل اینکه واقعا دارم با در و دیوار حرف می زنم
) اصلا ابی میخرم که با موهامم ست بشه
من: الی توکه میگی حتما میایم می خوای لباس چی بپوشیم؟
کلویی:راست میگه اصلا (دستاشو بهم زد)همین امروز میریم خرید
من :اوه خدای من خرید نهههههههههههه
من از خرید متنفرم ولی کلویی عاشق خرید کردنه
همش باید راه بری تا یه چیزی پیدا کنی. بعدشم معلوم نی لباسه اندازته یانه؟ واسه همین باید ده بار بری لباس پرو کنی
کاگامی:خب تو اگه نمی خوای بیای اشکالی نداره فقط جمعه شب نگی چرا من لباسام مث گدا هاس هاااااا
من:ینی منظورت اینکه من لباسان مثل گدا هاست؟
کاگامی:دور از جون
الیا :بعد دانشگاه میریم خرییییییییییییییییید
منظورش بامن بود . اینم کرمش گرفته بوداا
******
خلاصه خریدامونم کردیم و من پام تاول زد
من :الهی بیام سر قبرتون اهنگ پاپ بزنم .چرااااااااااااااااا من پام شیکست.
کلویی:عوضش الان یه لباس خوجمل برا جمعه داری
ولی واقعا لباسم خوشگل بود. توخرید بهشون گفته بودم حالاکه داریم لباس می خریم کیف و کفش ستشم بخریم.

لباس مرى

لباس كلويى

لباس اليا

لباس كاگامى
*************
بالاخره شب مهمونی رسید و ما رفتیم پارتی.هههععیییییی اونجا اون چهار تا ختگم بودن .برام عجیب بود که تو این دوهفته حتی نگاهمم نکردن خب اگه من بودم تا انتقام ماشینمو نمی گرفتم ول کن نبودم.
هر چهارتامون سر یه میز نشسته بودیم و داشتیم بقیه رو که باهم می رقصیدند نگاه می کردیم که یه دستی سمت من دراز شد.وقتی به صاحب دست نگاه کردم دلم می خواستم یه خنجر پیدا کنم و فرو کنم تو کلش
ناتانیل بود . هه دیدی وجی ناتانیل به من یه حسی داره(وجی:شایدم می خواد ببرتت وسط در حالی که می رقصید پاشو به پات گیر بده و بندازتت زمین
) خدا شفات بده
من اصلا دلم نمی خواست با این" آن شرلی " برقصم. همین جور دستش سمتم دراز بود که یه چیزی گفت
ناتانیل:افتخار می دید؟
نه که نمی دم .یهو چشمم افتاد به دختر میز بقلی مون که داشت با ععشششققققق به آن شرلی نگاه می کرد. سرمو کج کردم سمت دختره که ناتانیل هم به اون نگاه کنه که کرد. یهو دستشو سمت دختره خم کردم که دختره همون لحظه سریع دستشو گذا شت تو دست ناتانیل و رفتند . کل مدتم ناتانیل گیج بود
میزی که ما سرش نشسته بودیم کنار یک پنجره که به پشت ویلا بود ،بود.داشتم از پشت پنجره حیاط پشتی ویلارو می دیدم که چشمم خورد به یک کلبه خیلییییی خراب که انگارمال قرن بوقه
کنجکاوی داشت دیوونه ام میکرد. یعنی اون تو چیه ؟
من :بچه ها من می خوام برم حیاط پشتی توی اون کلبه خرابه کی بامن میاد؟
الیا :خاک توسرت اخه اون تو که چیزی نیست که می خوای بری
من :خب پس کسی نمیاد؟
همه باهم :من میام
اوه مثل اینکه اونام مثل من کنجکاو شدن
همه باهم رفتیم سمت حیاط پشتی که کاش 1 ساعت دیگه رفته بودیم....
اوخی تمومید
بنظرتون چی دیدن؟
💙💙💙💙💙