سفر عاشقى پارت ٥
احساس کردم زیرم ،روی صندلی خیس شده
خیلی اروم یکم خودمو کنار کشیدم از صندلی ولی جوری که اون چهار تا فکر کنن من هنوز نشستم.زیرمو نگاه کردم.واااایی بر من چرا وقتی داشتم می نشستم یه نگاهم به صندلی ننداختم؟
همون لحظه ادرین با صدای بلند شروع کرد به خندیدن.پس بگو چرا قبلش داشت ریز باخودش می خندید.ادرین رو صندلی شکلات داغ ریخته بود و من شلوارم به کل قهوه ای شده بود.پسره عوضی بالا خره انتقام کلاه شکلاتی شو گرفت .انقدر عصبانی بودم که دستمو کردم زیرم و دستمو شکلاتی کردم.اون لولک عوضی هنوز داشت می خندید.طی یک حرکت ناگهانی دست شکلاتی مو محکم به صورتش مالوندم جوری که هم صورتش،هم لباسش و هم موهاش شکلاتی شد.
می خواستم بگم فکر نکن بی خیالت میشم که با جیغ الیا توجهم به سمت اون جلب شد.
الیا:جییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ سسسسووووووووووووووووووسسسسسسسسسککککککککککککککککک
وااایییی دیدم توغذای الیا 3 تا سوسک دارن راه میرن .یک لحظه همشون ایستادن و الیا یواش خودشو عقب کشید همون لظه یک سوسک یه چند قدم سریع رو غذا راه رفت که الیا دوباره جیغ زد وپابه فرار گذاشت و از سلف زد بیرون.
حقم داشت طفلک اون از سوسکا خیلی می ترسید. واقعا که تازه داشتم به این چلغوزا اعتماد میکردم که الان دلم میخواد خودمو بزنم
ادرین صداش در اومد:این چه کاری بود که کردی؟
هنوز تو شک بود و به لباساش اشاره کرد که یعنی برای چی منم شکلاتی کردی؟
من :خوب کردم. دلم خواست
ولی کارتو بی جواب نمی زارم.
وبا همون شلوار که پشتش قهوه ای بود با کلو و کاگامی از سلف زدیم بیرون.
نمی دونم چرا همه منو یه جوری نگاه می کردن
حرفمو به زبون اوردم:چرا همه منو یه جوری نگاه می کنن؟
کاگامی :بخواطر شلوارته.
راست می گفت . باید میرفتم خونه و شلوارمو عوض میکردم. ولی از این خوشحال بودم که اون انتر برقی الان وضعیتش از من بهتر نبود
تو حیاط داشتیم دنبال الیا می گشتیم که کاگامی به یه نیمکت اشاره کرد که الیایه طفلک روش نشسته بود.
رفتیم پیشش نشستیم.
کلویی:الیا خوبی دختر ؟؟
الیا:تو چی فکر میکنی؟؟؟
کلویی خفه خون گرفت
الیا کلشو انداخت پایین و لب زد
الیا:حتما اون پسره عینکیه سوسکارو گذاشته بود تو ظرفم . مرینت تو راست می گفتی چقدر نا مردن.
من:الیا سرتو بیار بالا . اشکال ندارم همگی باهم یک حالی ازشون بگیریم که به غلط کردن بیوفتن
خب دروغم نگفتم واقعا قصد داشتم بدججووووررر حالشونو بگیرم خیلی بد
الیا سرشو اورد بالا و یه لبخند تحویلم داد . کاگامیم که تا اون لحظه لال تشریف داشتن.
کاگامی :چجوری می خوای حالشونو بگیری؟
من:سوال بجایی پرسیدی فرزندم
خب تو خونه برا تون نقشمو.....
که همون لحظه صدای قار و قور شکمای هممون در اومد.
من:اه به لطف این دلقکا یک غذا هم نتو نستیم بخوریم . من گشنمه
کلویی:خب تو پاشو برو واسه خودت اسماااااررررتتتیییز بخر بخور.
من:هه هه خندیدم .خب غذای ظهرمون که کوفتمون شد.ینی اصلا از گلومون پایین نرفت.کاگی افرین دختر خوب پاشو برو یکم هله هوله برامون بخر بخوریم.
کاگامی :بدون شما که نمیشه.
به ناچار با هم دیگه رفتیم یکم آت و آشغال خریدیم خوردیم.
********
وقتی کاگامی درخونه رو باز کرد خودمو پرت کردم تو خونه و رفتم پذیرایی و همونجا وسط زمین خودمو پهن کردم.دست و پاهامم باز کردم درست مثل کسایی که خودشونو میندازن تو برف و عکس پری میسازند
(وجی : من دیگه ررررردددد دادم)
من:اخییییییشششش هیچا مثل خونه خود ادم نمیشه ها.
کلویی:پاشو لا اقل لباساتو در بیارالان خونه رو شکلاتی میکنی.
کلا یادم رفته بود که شلوارم شکلاتیه.
کاگامی:فقط بخواطر شما دوتا منو کلویی از کلاسمون گذشتیم هاااا.
من : خب می خواستید نگذرید.(وجی :واقعا که دوستایی به این با معرفتی داری قدرشونو نمی دونی.)
چشم از این به بعد قدرشونو میدونم(وجی :خوشم میاد زود ادم میشی ها) من؟نه فقط حرفت منطقی بود
کاگامی:قدر نشناس
به حرف کاگامی محلی ندادم و خودمو پرت کردم تو حموم
*******
از حموم اومدم بیرون . فکر کنم یه چهار ساعتی داشتم خودمو می ساییدم
یه نگاه به سا عت کردم ساعت 6:54 بود. مگه من چقدر حموم بودم؟ (وجی:عزیزم خودت میگی چهار ساعت تو حموم بودی دیگه
)راست میگی ها.رفتم تو پذیرایی دیدم الیا طبق معمول خوابه.کاگامی هم داشت تلویزیون نگاه میکرد.کلویی نبود یا تو اتاق در حال درس خوندن بو ،یا خواب بود.
رفتم تو اتاق دیدم کلویی داره درساشو میخونه.بسی عجیب بود
.کلویی هیچ وقت خدا درس نمی خونه حالا من یه حدسی زدم ولی فکر نمی کردم حدسم درست باشه.
من: افتاب از کدوم ور طلوع کرده که شما درس می خونی؟
با این حرفم تازه سرشو اورد بالا . فکر کنم تازه متوجه حضور باشکوه بنده با حوله شد
کلویی:چیه به ما درس خوندن نمیاد؟
من :نع
نمیاد.بی زحمت برو بیرون میخوام لباس عوض کنم.
و کلویی رو بلندش کردم و انداختمش برون.
من :برو دیگه.کیش کیش کیش
دفترا و کتاباشم دادم دستش که ببره بیرون درس بخونه . درم بستم . در واقع یکم ارامش نیاز داشتم تا بتونم برای گرفتن حال لولک فکر کنم.
بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم خودمو رو تخت ولو کردم و با فکر اینکه با لولک و رفقاش چیکار کنم خوابم برد.
*******
کاگامی:مرینت...مرینت پاشو شامت و بخور بعد باز بخواب
با صدای مهربون کاگامی از خواب بیدار شدم .دفعه اولم بود که صدای مهربونشو می شنیدم
من :شام؟ چه شامی؟
کاگامی :من شام درست کردم .مواد نداشتیم یه چیزی سرهم کردم
من : الان میام .
کاگامی رفت . منم رفتم تو اشپزخونه سر میز نشستم . اصلا حوصله حرف زدن نداشتم . لقمه اولو گرفتم و خواستم بزارم تو دهنم که کلویی صداش در اومد
کلویی:نهههه نههههه
من :چته ؟
کلویی : هیچی
بخور راحت باش
تازه نگاهم به الیا و کلویی افتاد . نشسته بودن و منو نگاه می کردن و لب به غذا نمی زدن. انقدر خسته بودم که حوصله فکر کردن نداشتم و لقمه اولو گذاشتم تو دهنم که همونجا می خواستم تفش کنم بیرون.
کاگامی:خوشمزه است؟به نظر من که خوبه.
غذاش مزه زهر مار میداد
من :عالیه . فقط حیف این غذا که بدون نوشابه خورده شه.کاگی جون میری یه نوشابه بخری؟
کاگامی :اره حتما.وحاضر شد
به محض اینکه از خونه خارج شد همگی باهم ظرفای غذامونو تو سطل اشغال خالی کردیم و پلاستیکشو گره زدیم که کاگامی توشو نبینه.
من:چرا بهم نگفتید غذاش مزه زهر مار میده؟
کلویی: من که گفتم نهههه .
دیگه هیچی نگفتم راست می گفت. کاگامی با نوشابه اش اومد.
کاگامی :به همین زودی خوردید
الیا :اخه انقدر خوشمزه بود نتونستیم برات صبر کنبم
من که فرصتو مناسب دیدم و برگشتم تو تختم. خوابم نمیومد و داشتم برای انتقام فکر می کردم ... که بالا خره یک چیز خووووببب به ذهنم رسید
و بعد یک ساعت خوابم برد...
******
💙💙💙💙💙