هر کس دوست داشت نظر بده

منبع:منبع رو میتونید توی لینکدونی همین وبلاگ جستجو کنید وب میراکلسی کاتی جون😉

مرینت:همه چیز داشت خوب پیش میرفت که یهو کاگامی کنارم سبز شد!!!

 

نمی فهمیدم اون الان باید بیرون دنبال شمشیرش میگشت!!!

 

کاگامی جلو تر امد و گفت؛مرینت دوپن چنگ تو پرو و خود خاه ترین آدمی هستی که من میشناسم! بعد خودش روبه ادرین نزدیک کرد و گفت ؛تو چطور فکر کردی که میتونی بیای اینجا و جای منو پیش ادرین بگیری؟؟؟ تو دختریه یک لوقبا خودت رو با من و ادرین یکی میکنی؟!

 

از زبان ادرین:این حرف ها از کاگامی بعید بود.

 

اون هیچوقت دوستانش رو مسخره نمیکرد باید میفهمیدم اینجا چه خبره! پس به کاگامی گفتم بس کنه و از مسخره کردن مرینت دست بر داره! 

 

اما نه تنها تمامش نکرد بلکه به منم تهمت زد که منم باهاش هم دستم اخه تو چه کاری؟ دورو برم پرسوال شده بود. نمی دونستم چی درسته ایا باید از کاگامی دفاع میکردم یا مرینت؟ یهو دیدم ولپینا روی پشت بومه تازه فهمیدم قزیه از چه قراره!!!

 

مرینت؛نمی دونستم باید چیکار کنم کاگامی از کجا فهمیده بود؟ چه جوری فهمیده بود 😐 تا اینکه یهو ادرین پرید روی کاگامی!!!!! ادرین پرید روی کاگامی!😬

 

یهو فکر کردم له شد اما له نشد محو شد! محو!!! تازه فهمیدم قضیه از چه قرار سرم رو که برگر دوندم ولپینارو دیدم تا خواستم برم که یهو کاگامی رو جلوم دیدم دیگه از دست لایلا و کاراش خسته شده بودم امدم هلش دادم که........

مرینت:خواستم کاگامی رو هل بدم تا بتونم برم اما جا خالی داد و افتادم وقتی بلند شدم جلوم بود و نمیزاشت برم و میگفت اینجا چه خبره؟ این یکی جدید بود توهمی که محو نمیشد! دو باره هلش دادم تا محو بشه اما نشد ! افتادم رو زمین نمی دونستم باید چی کار کنم .

 

ادرین:دیدم مرینت به درد سر افتاده پس بیخیال تبدیل شدن شدم و اول رفتم مرینت رو از دست اون توهم نجات بدم امدم کاگامی خیالی رو هل بدم که جا خالی داد و افتادم رو مرینت! از رو هم که بلند شدیم کاگامی با قیافه اصبانی جلو مون بود و به من گفت: ادرین توهم!

 

نمی دو نستم داره راجب چی حرف میزنه که مرینت یهو گفت بدو!!!

 

هر دو تامون از جا بلند شدیم تا بدویم و فرار کنیم که کاگامی پاهامون رو گرفت و دوباره افتادیم!!!

 

مرینت: این بار دومم بود که می افتادم اون چه توهمی بود که از بین نمی رفت و حتی میتونست ما رو هم زمین بزنه!!!!!!

 

کلافه شده بودم و حوصله سرو کله زدن بایه توهم رو نداشتم!

 

اما شاید اصلا توهم نبود شاید واقعی بود بلند شدیم و ازش پرسیدم چرا داره اینکارارو میکنه؟؟؟

 

از زبان کاگامی:تازه میپرسه چرا دارم اینکارا رو میکنم! منو انداخته دنبال شمشیرم تا خودش ادرینو صاحب شه اونوقت میپرسه چرا دارم اینکارا رو میکنم!!!

 

بهش اینو گفتم و گفتم من رفتم و برگشتم شهر به دیوانه خونه تبدیل شده!

 

مرینت:نمی دونستم داره راجب چی حرف می زنه تا اینکه منو ادرینو برد دم در مدرسه تا با چشم خودم دیدم چه خبره!!!

 

تیکی راست میگفت که هاک ماث چند وقت اکو ما پر نداده نگو که داشته نقشه می کشیده!!!

 

کاگامی گفت که اگه میترسید الان اونم اکو مایی شده بود!

 

راست میگفت اخه تمام شهرپر شده بود از اکوماهای قرمز!!!

 

کاگامیگفت امده اینجا که از بچه هایی که اکومایی نشدن کمک بگیره تا یه کاری بکنیم.

 

و تنها بچه هایی که تو مدرسه اکو مایی نشده بودن من و ادرین بودیم!

 

ازش پرسیدم که لیدی باگ و کت نوار درستش میکنن ! اما اون گفت لیدی باگ و کت نوار خودشونم اکو مایی شدن!!!

 

وقتی اینو گفت ادرین یهو داد زد لیدی باگ هم؟!

 

نمی دونستم به اون چه ربطی داشت که لیدی باگ چی کارش شده اما هر چی که بود باید زود تر وارد عمل میشدم خواستم ازشون جدا شم که.....

مرینت:دیگه باید دست به کار میشدم ممکن بود خطر بیش تر بشه!

 

خواستم ازشون جدا شم که کا گامی دستمو گرفت!!!!

 

گفتم چرا ازین کا را میکنه؟؟؟؟ گفت باید با هم شهرو نجات بدیم!!!

 

اون جریان اکو مایی شدن لیدی باگو باور کر ده بود!!

 

گفتم ما تنهایی نمیتونیم بهتر بریم قایم شیم!!اما کو گوش شنوا؟

 

گفت خواستن توانستن است. اخه یکی نبود بهش بگه اگه اون طوریه که میگی الان ک بریم مارو از وسط دو نصف میکنن.اما گوش انگار نه انگار که بابا ما هم ادمیم

 

همونطور که داشتم زور میزدم که برم و کاگامی هم دستمو مثل کنه گرفته بود خجالتمو کنار گذاستم و از تنها کسی که اونجا بود کمک خواستم یعنی ادرین اما انگار اون تو حال خودش بود!!!

 

ادرین:داشتم به این فکر میکردم که الان لیدی باگ کجاست و داره چیکار میکنه اکومایی شدو یا نه؟؟؟

 

اگه شده باشه خوب یا نه؟؟؟

 

از سمتی اینکه میتونستم نجاتش بدم و بشم قهرمانش خوب بود امااون موقع اگه نمی تونستم اگه نمیشد و اگه کل پاریس به خطر می افتاد یا اصلا میتونستم نجاتش بدم اون موقع کی اکو مارو میگرفت؟!

 

اما باید یه کاری میکردم باید کمک جمع میکردم اما از کجا؟؟؟؟؟

 

تا اینکه صدای جیغ منو به خود اورد بر گشتم و دیدم کاگامی و مرینت رو هم افتادن!!!!

 

اخه تو این وضعیت این گیس و گیس کشی دیگه چی بود؟؟؟

 

اما قیافه هاشون خیلی خنده دار شده بود نتونستم جلو خندمو بگیرم و زدم زیر خنده

 

هر دشون کلافه شده بودن و میگفتن بس کنم اما دست خودم نبود نمیدونم چم شده بود تا اینکه دیدم دارن میان سمتم که منو بگیرن بزنن!!!خب بهم حق بدین که فرار کنم اگه شما هم جای من بودین و دو تا دختر با مو های پریشون و لباسای خاکی می امدن دنبالتون فرار میکردین!!!!!

 

و اینطوری شو د که دویدم تو مدرسه هر چی میدویدم او نا خسته نمی شدم و دنبالم میامدن!!!

 

کاگامی: نمیدونم چم شده بود که خسته نمیشدم اما همونطور که اصبانی بودم سرعتم برای گرفتن ادرین بیش تر میشد!!!!!!!!!!!!

 

مرینت:داشتیم با سرعت زیاد دنبال ادرین میکردیم نمی دو نستم اینکار درسته یانه اما همین جوری میدویدیم درست مثل دیوانه ها که دنبال هم میکردن. این کار ادامه پیدا کرد تا اینکه پاهای هر سه تا مون به هم گیر کرد و با هم زمین خوردیم و ادرینو له کردیم!!!

 

وقتی بلد شدیم هر سه مون گیج بودیم!نه از خنده های ادرین خبری بود و نه از سرعت زیاد من و کاگامی فکر کنم ادرین به اندازه کافی ادب شده بود چون با کله خورده بود زمین اما من هنوز سر حرف اولم بودم باید ازشون جدا می شدم اما اول باید می بردمشون یه جای امن هر سه مون به زحمت بلند شدیم وخواستیم بریم که بار زمین خوردیم!!!

 

اون موقع بود که یه صدای خنده شنیدیم و.........

مرینت: هر سه مون که بلند شدیم یه صدای خنده بلند اومد.تازه فهمیدم اون سرعت زیاد و خنده های دیوانه کننده ادرین برا چی بود!!!نگو که یکی از اون ادمای اکومایی شده که نمیشناختمش مارو با اسباب بازی هاش اشتباه گرفته بود. و داشت با ما بازی میکرد و خوش میگذروند.عجیب بود که اونو نمیشناختم!!!

 

برگشتم تا به بقیه بگم که اونو میشناسن یا نه؟!

 

از قیامه کاگامی که معلوم بود که اونو نمیشناسه اما ادرین جواب نمی داد اخه از وقتی که کاگامی گفته بود

 

لیدی باگ و کت نوار اکو مایی شدن به هم ریخته بود و همش تو خودش بود .

 

باید اونا رو به یه جای امن می بردم پس هرسه مون اول رفتیم تو رخت کن تا اون ادم اکومایی شده ما رو نبینه.

 

همونجا یکم موندیم تا خسته گیمون در بره بعد بلند شدم و به هر دو شون گفتم که بهتره هر کس بره یه جایی قایم بشه!

 

اما مثل همیشه کاگامی منفی بازی در اورد و گفت چون ما اون شخص اکومایی شده بیرون رو نمیشناختیم برا این بود که اون احتمالا جدید و از مردم عادی شهر که نتونسته جلو ترسشو بگیره و اکومایی شده و الان این جاست .

 

راستشو بخواین یکم تر سیده بودم چون ممکن بود کت هم اکو مایی شده باشه چون دفعه قبل که از این جور اتفاق ها افتاده بود من و کت با کمک مردم اونارو شکست دادیم و پارسال هم که کسی نبود کمکم کنه من وکت هاک ماث رو شکست دادیم اما الان من .. من هیچ کس رو نداشتم هیچکسو حتی جعبه معجزه گر هارو!!!

 

حتی نمی تونستم برم دنبالش میدونستم جاش امن و کسی نمی تونه پیداش کنه اما نمی تونستم برم بیارمش چون هویتم زایه میشد.همینطور شد که نشستم سر جام و دیگه هیچی نگفتم

 

ادرین:نمی دونستم لیدی باگ کجاست و داره چیکار میکنه منم تنها نمی تونستم برم و شهر رو نجات بدم چون بدون اون من نیروی زیادی نداشتم همچنین که جعبه معجزه گر ها هم دست اون بود .

 

تقربا داشتم نا امید میشدم .

 

تا اینکهکاگامی جلو امد و گفت هر چقدر هم که ضعیف باشیم ما هم رو داریم و اون به داشتن همچین دوست هایی افتخار می کنه.وگفت که ما نباید نا امید بشیم باید بلند بشیم و بایستیم.

 

راستش کم کم داشتم مغزمو به کار می انداختم اما مرینت همونجوری داست ما رو نگا می کرد که چجوری الکی خوشیم.بهش گفتم فرقی نمی کنه که کی هستیم مهم اینه که ما الان همو داریم و از اونجایی که ما هم رو داریم باید بگردیم دنبال لیدی باگ و چند تا معجزه گر ازش بگیریم .

 

مرینت:داشت کم کم یه نقشه به مغزم می خطورید و وقتی فهمیدم باید چی کار کنم به بقیه هم گفتم

 

من برای عملی کردن این نقشه به کت وار هم نیاز داشتم و این مسله رو بابقیه هم در میون گذاشتم و گفتم ما باید یه جوری معجزه گرو کت نوار رو از اکو مایش بگیریم و بدیم به ادرین!

 

اما تا اینو گفتم رنگ از رخسار ادرین پرید و در جا زد و گفت که ما نمی تونیم چون شاید اصلا کت نوار اکو مایی نشده باشه!!!اما برگشتم و گفتم نه حتما شده چون اون همیشه اکومایی میشه چون اون همیشه سر به هواست و کار لیدی باگو سخت میکنه!!!

 

راستش یکم بهم برخورد که اینو راجب من گفت و سعی کردم قانعش کنم که کت نوار همیشه مثل اسباب بازی تو دستای لیدی باگ و همیشه بخاطر اون اکو مایی میشه!!!

 

مرینت :نمی دونم چی شد که با هم به بحث کردیم من یه چیز می گفتم و اون یه چیز هی من هی اون هی من هی اون تا اینکه یهو در به صدا در امد و یکی امد تو رخت کن........

 مرینت:یهو در باز شد و یک نفر امد تو داشتم سکته میکردم که یهو کاگامی بلند شد و با یکی از وسایل سنگین اونجا زد تو سرشاخه عزیزمن بزار اول ببینیم کیه بعد ناقصش کن!!!

 

اون شخصی که امده بود تو کلاه لباس هودیش رو انداخته بود رو سرش من و ادرین از دور گفتیم کلاهشو بکشه اما انگار کاگامی خشکش زده بود!!!

 

پس با ارامش رفتیم جلو خیلی ارام و اهسته!اما همین که دیدم کسی که کاگامی ناقص کرده لو کای بیچارست عزاب وجدان گرفتم.انگار کاگامی و ادرین هم همین حس رو داشتن! پس با کمک هم لو کارو بلند کردیم و روی یکی از نیمکت های رخت کن گذاشتیم.من باید یه لیوان ابی چیزی براش میاوردم پس با کاگامی رفتم تا یه چیزی پیدا کنم.یکم که رفتیم کاگامی گفت می تونیم براش از شیر های دستشویی استفاده کنیم درست جایی که دستامون رو می شوریم!!! اما من قبول نکردم و فکر کنم کاگامی یکم ناراحت شد. ما از هم جدا شدیم و سر یه ساعت مقرر قرار گذاشتیم که همو ببینیم. وهر کسی یه لیوان نوشیدنی خنک پیدا کنیم من یواشکی رفتم تو کلاس و از توی جا میزم یک لیوان تمیز در اوردم و یک بار دیگه با دقت شستمش بعد رفتم تو حیاط پشتی و با ارامش دو تا از پرتقال های درخت رو کندم و رفتم تو کلاس اونجا پوستشون رو کندم و ریختمشون توی لیوان بعد با سر قمقمم لهشون کردم و بایکم اب قاطی کردم ولی هنوز یکم بی مزه بود پس از ماکارون هایی که توی کیف دستیم داشتم کنارش گذاشتم و همون ساعت امدم دم در رخت کن کاگامی هم اونجا بود و یک لیوان در بسته که نمی دونستم توش چی بود!؟.

 

هر دو مون رفتیم تو اما ادرین گفت که لوکا هنوز بی هوشه یکم ترسیدم و با خودم گفتم نکنه یه کاریش شده باشه!!!!

 

رفتم کنارش و اروم صداش کردم اما بیدار نشد کاگامی گفت که کاریش نشده فقط داره ادا در میاره باورم نمی شد که اینقدر خون سرده اون بود که زد تو سر لوکا واگر هم که کاریش بشه تقسیر اونه اما اون از هر دوتای ما خون سرد تر بود.

 

دیگه داشت اصابمو خورد میکرد برای همین بلند شدم و بهش گفتم که اصلا بخاطر اونه که ما الان اینجا گیر افتادیم و خیلی چیز های دیگه فکر کنم یکم تند رفته بودم چون به نظر ناراحت شد.

 

اون از جلوم رفت به گوشه رخت مرینت: کاگامی رفت گوشه رخت کن و یه سطل اب اورد و وقتی فهمیدم میخواد چیکار کنه دیگه کار از کار گذشته بود و اون سطل اب رو ریخته بود روی لوکای بیچاره!!!

 

رفتم و با اصبانیت بهش گفتم که این چه کاری بود که انجام داد با اینکار حالشو بد تر کردی!!!

 

اما یهو ادرین داد زد بهوش امد لوکا به هوش امد!!!

 

توی اون لحظه ورق برگشت و کاگامی همه دق و دلی هاشو سر من خالی کرد! نمی خواستم بیشتر از این کاگامی مسخرم کنه برای همین لیوانی رو که براش اماده کرده بودم رو براداشتم و رفتم سمت لوکا و اونو بهش دادم تا بخوره اما از کاگامی پرسیدم که اون چی درست کرده اما اون گفت که چیزی رو که درست کرده برای لوکا نسیتوقتی ما سه نفر داستانو برای لوکا تعریف کردیم اون گفت که ما باید یه کاری بکنیم و اون دیده که لیدی باگ و کت نوار اکومایی نشدن و برای همین فرار کرده تا نقشه بکشه. پس من نقشموعوض کردم و گفتم اون اینکه ما باید کت نوار رو پیا کنیم و بعد جعبه معجزه گر هارو و هر کدوم یکی رو برداریم.اما اونا گفتن لیدی باگ چی من برای اون هم یه فکر هایی کرده بودم اول من معجزه گر موش رو بر می داشتم و بعد به لیدی باگ تبدیل می شدم و اون موقع بود که دوتا میشدیم اما اول باید کت رو پیدا میکردیم!!!

 

ادرین:با این نقشه من هم میتونستم برای کت یه فکری بکنم باید اول از همه معجزه گر روباه رو بر می داشتم و بعد یه توهم از ادرین درست کنم و بعد به کت نوار تبدیل شم.

 

اما اخه باید جعبه معجزه گر هارو از کجا پیدا می کردیم؟!

 

اما انگار مرینت می دونست جای دقیقش کجاست!!!ااما به روی خودش نمی اورد! باید سر از کارش در می اوردم پس موافقت کردم و بقیه هم نا چار این نقشه رو انجام می دادن.

 

مرینت به ما گفت که بهتر از هم جدا بشیم و دنبال جعبه بگردیم و ماهم همین کار رو انجام دادیم هر کدوم به یه سمت شهر و طولی نگذست که من به مرینت رسیدم و اون معجزه گر هارو پیدا کرده بود و خودش معجزه گر موش رو برداشته بود و من هم سریع معجزه گر روباه رو برداشتم وبهش تبدیل شدم وقتی کاگامی و لوکا رو پیدا کردیم اونا نمی تونستم معجزه گر های مار و اژدها رو بردارن چون هویتشون فاش میشد.پس کاگامی زنبور وازدها تا زیادی زایه نباشه لوکا هم مار و لاکپشت رو بر داشت

 

اما من و مرینت یکی داشتیم و هر دو مون ناگهان گفنیم که باید بریم دستشوییی!!!

 

و این خیلی عجیب بود اما به هر حال من از خودم یه توهم درست کردم و بعد به کت نوار تبدیل شدم و امدم بیرون و مرینت هم اونجا بود .

 

از زبان کت نوار: امدم اونجا و از توهم خودم و بقیه پرسیدم که اینجا چه خبره؟!(با این که خودم می دونستم)اما در اون لحظه یهو.......کن و.....

 کت نوار:یهو به صدای بلند امد و همه وحشت کردیم و برگشتیم سمت صدا چند تا از ادم های اکومایی بودن.ولپینا هم بینشون بود باید بقیه رو به یه جای امن می بردم اما تمی تونستم یه توهم رو با خودم این ور اون ور ببرم پس یه کاری کردم کارستون

 

مرینت:خدارو شکر که کت اکومایی نشده بود حالا راحت تر می تونستم نقشمو عملی کنم. اما همون طور که داشتیم از دست ولپینا و بقیه اکومایی ها فرار میکردیم فهمیدم ادرین سرعتش کم شده اون گفت اونا مارو گم نمیکنن پس میره تا حواسشون رو پرت کنه برای همین معجزه گر روباه رو به نزدیک ترین کسی که کنارش بود کت نوار داد اما وقتی خواستم بگیرمش دیگه دیر شده بود و اون رفت توی جمعیت و از دید خارج شد و ما با سرعت بیشتری فرار کردیم.

 

خیلی ناراحت بودم که ادرینو اون جوری رها کردم اما چه میشد کرد انتجاب خودش بود.!

 

لیدی باگ:هالا نوبت من بود که برم اونجا و بجاتشون بدم پس از پشت دیوار در امدم و رفتم جای بقیه!!!

 

وقتی کت منو دید خیلی خوشهال شد و گفت حالا میتونیم هاک ماث رو شکست بدیم و معجزه گرش رو به دست بیاریم !!!!

 

اما به نظر من یکم داشت تند میرفت یعنی خبلی چون ما هنوز تو خطر بودیم!!!ا

 

ما خیلی دویدیم اما انگار اونا از قبل میدونستن ما کجا هستیم حالا تازه فهمیدم قضیه از چه قراره هاک ماث منتظر ورود ما بوده و وقتی ما اومدیم همه رو فرستاده تا مارو بگیرن!!!!!من به این نتیجه رسیدم که از بقیه جدا شم پس جعبه معجزه گر هارو بر داشتم و دست کت رو گرفتم و به بقیه گفتم برن یه جایی قایم شن تا وقتی که باهاشون تماس نگرفتم بیرون نیان!!!

 

من همونطور که دست کت رو گرفته بودم ازشون جدا شدم وکت رو هم با خودم بردم اما از وقتی کت رو داشتم با خودم میبردم اون همش میخواست یه چیزی رو بهم بگه اما من بهش میگفتم الن وقتش نیست اخه همه اکومایی ها داشتن دنبالمون می امدن ما رفتیم به امارت اگراست تا بلکه اونجا امن باشه و بود !!!

 

اما انگار کت داشت میترکید که حرف بزنه........

لیدی باگ:پیشی کو چو لو میخواست یه چیز خیلی مهم رو بگه پس واسه اینکه دق نکنه بهش اجازه دادم حرفشو بزنه اما اون چیزی گفت که من به این راحتیا باورش نمیکردم!!!

کت:بانوی من ما باید سریع از اینجا بریم وگر نه هاک ماث مارو گیر میندازه!!!

لیدی باگ:پیشیه بیچاره ببینم سرت به جایی خورده یا دلیل دیگه ای داره!؟

کت:بانوی من ما باید بریم الانه که هاک ماث بهمون برسه از وقتی که از بچه ها جدا شدیم دنبالمونه اونم خودش!!!!!!!!!

باور نمی کردم برای همین کت با اشاره دستش اونو بهم نشون داد باورم نمی شو اره !اره خودش بود خود خودش خود هاک ماث اون داشت دنبال ما می امد اونم با سرعت خیلی زیاد باید چیکار میکردم همونجوری خشک شده بودم اون داشت هر لحظه به ما نزدیک تر میشد که یهو یکی دستمو گرفت و منو از اونجا کشید بیرون اون پیشی کوچولوی خودم بود!. باشه یکی تلبش کت منو برد بالای یکی از پشت بوما تا از دید بقیه دور باشیم اما باید یه فکری میکردم و متوچه شدم اکو مایی ها فقط دنبال کت و لیدی باگ میگردن و به بقیه چندان کاری ندارن پس باید معجزه گرمون رو عوض میکردیم پس من یه نقشه کشیدم اما وای خدای من مهجزه گر روباه اون جا نبود اون دست کت بود که من ازش گرفتم و دادمش به خودم در حالت مرینت حالا باید چیکار می کردم این جوری شد که من و کت ناچارا مجبور شدیم بریم دنبال بقیه تا معجزه گر روباه رو ازشون بگیریم!!!!

من یه قوطی رنگ پیدا کردم ولی با اینکه از این کار متنفر بودم اونو رو خودم و لباسم خالی کردم تمام سر وصورتم سیاه شده بود و کت داشت قش قش بهم می خندید اخه چرا تا اینکه خودمو توی اینه دیدم من اینقدر سیاه شره بودم که اصلا چیزی ازم دیده نمی شد !!!من قیافه خودمو شبیه اکومایی ها کردم حالا نوبت کت بود اما اون جا زد و گفت اون خودش اکو مایی هست درست مثل وقتی که اون مجسمه ساز اکو مایی شد و شد شبیه کت و میخواست همکار من بشه این نا مردی بود که من این شکلی بشم ولی اون همونجوری بمونه!اما هر کاری کردم اون قبول نکرد خودشو عوض کنه به هر حال ما راه افتا دیم چیزی از رفتنمون نگذشته بود که دیدم چرا دستام به هم چسبیده تا زه فهمیدم رنگ ها با چسب هم قاطی بوده!!!

خیلی خیلی عصبانی بودم اخه تمام مو هام به هم چسبیده بود اگر این کار با دختر دیگه ای افتاده بود حتما مثل من عصبانی بود!!! اخه فکر کردن بهش هم ترسناکه فک کن مو هات به هم بچسبه!!!!!همونطور که داستیم می رفتیم فهمیدم کت از یه چیزی ناراحته اما نمی دونستم چیه پس سر صحبت رو باهاش باز کردم......

 لیدی باگ:من همونچور که داشتم راه میرفتم از کت پرسیدم که چرا ناراحته اما اون حرفی نزد اما من میخواستم بدونم که چی شده ولی هرچی اسرار کردم چیزی نگفت برای همین من هم دیگه حرفی نزدم ما برای اینکه من نمی تونستم به راحتی بپرم مجبور شدیم بریم توی خیابونا راه بریم یکم که رفتیم خسته شدم چون جعبه معجزه گر هارو هم داشتم با خودم حمل میکردم اون موقع کت بهم گفت جعبه رو بدم بهش تا سریع تر بریم اما ممکن بود کت به هر دلیلی معجزه گر هارو به خطر بندازه پس گفتم لازم نیست و اون بعد از شنیدن این دیگه چیزی نگفت. ما رفتیم و به راهمون ادامه دادیم

کت:ما همینجوری داشتیم میرفتیم و من بدون دونستن مقصد دنبال لیدی میرفتم یکم که رفتیم بقیه رو دیدم که توی ساختمون شهر داری قایم شده بودن اخه لیدی باگ از کجا میدونست که اونا اونجان وقتی رفتیم تو اونا با دیدن قیافه لیدی باگ خندشون گرفت اما بعد مرینت امد جلو و گفت که برای چی امدیم و با این سر و ریخت تو خیابون راه میریم؟!لیدی باگ گفت که وقتشه که اونا هم با ما همراه بشن بعد معجزه گر روباه رو از مرینت گرفت و خودش به اون تبدیل شد و بعد دو تا توهم لیدی باگ و کت نوار درست کرد و اونارو سریع فرستاد بیرون بالای یکی از پشت بوم ها و وقتی اکو مایی ها اونا رو دیدن به سرعت دنبالشون رفتن و اون موقع نوبت ما بود وقتی اونا دور شدن لیدی باگ به ما گفت بریم بیرون و جوری بدویم که کسی مارو نبینه خب ما هم همین کار رو کردیم اما وقتی ما رسیدیم اون ور دیدم مرینت زیاد حالش خوب نیست و اونجا مونده خواستم برگردم و بیارمش و لوکا هم همینطور اما لیدی باگ جلو مون رو گرفت و گفت اون حالش خوب نیست پس باید بزاریم استراحت کنه و بعد خودش رفت اون ور و مرینت رو برد توی یکی از اتاق های امن

لیدی باگ:اصلا حالم خوب نبود مثل اینکه چون از معجزه گر موش به مدت زیادی استفاده کرده بودم زیاد روبه راه نبودم برای همین توی اون اتاق معجزه گر موش رو در اوردم و مرینت دوم محو شد و نفسی راحت کشیدم بعد معجزه گر رو توی جعبه گذاشتم و از دور و بر یه جعبه دستمال مرطوب پیدا کردم و با اون لباسمو تمیز کردم و بعد رفتم توی دست شویی و سرم رو گرفتم زیر شیر اب این اولین تجربم بود که سرم رو زیر شیر اب جایی که دستامو میشستم گرفتم اما از هیچی بهتر بود بعد یه حوله حمام پیدا کردم و اونو دور خودم پیچیدم تا کسی منو نشناسه بعد رفتم بیرون و به بقیه رسیدم.....

 وقتی رسیدم به بقیه احساس بهتری داشتم و خواستم تازه نقشه رو توضیح بدم که لوکا پرید وسط و گفت مرینت کجاست؟ اخی دلم کباب شد واسش چقدر به فکر من بود داشتم با خودم اینجوری فکر میکردم که یهو به این شک افتادم که اگه الان به جای لوکا ادرین اینجا بود اون هم اینو میگفت یانه اصلا به من احمیت میداد؟یا میرفت پیش کاگامی؟

کت:راستش یه جورایی عذاب وجدان داشتم میخواستم به مرینت کمک کنم و با خودم بیارمش اصلا دلم نمی خواست اونجا به حال خودش ولش کنم وقتی اینو به لیدی گفتم بازم همون حرفه قبلیشو گفت (نه)اخه من اصلا دلیل این همه پا فشاری رو نمیفهمیدم خب مگه چی میشد انگار رفتارش تعقیر کرده بود اون موقع اصلا شبیه اون لیدی باگ نبود!اون همیشه همه رو نجات میداد داشتم بهش شک میکردم با خودم گفتم نکنه اون یه لیدی باگ جعلی باشه؟!و و مرینت رو خورده باشه؟!؟!برای همین شروع کردم به سوال پرسیدن از لیدی باگ

1-اون روزی که نرفتی سر قرار کی دعوتت کرده بود ؟بگو زود باش

لیدی باگ:نمیفهمم داری راجب چی حرف میزنی؟مگه به من اعتماد نداری؟!

کت:خب چرا ولی رفتارت خیلی عجیب شده!

لیدی:نه اصلا اینطور نیست این تویی که رفتارت عجیب شده!

از زبان لیدی:نمیدونستم کت چرا اینقدر مشکوک شده خیلی سوال میپرسید ! عصبانی شدم نباید جوش می اوردم نباید ناراحتش میکردم اما برای تصمیم گیریه دوباره دیگه خیلی دیر شده بود خیلی دیر.......

کت:بانوی من حد اقل به این سوال جواب بدین

لیدی:کت تو به من بی اعتمادی اونم ....اونم بعد این همه کار که باهم کردیم!تو ..شاید خود تو خیانت کاری اره معلومه اون از اول که خواستی جعبه معجزه گر هارو ازم بگیری اونم از وفتی که لباساتو عوض نکردی اینم از الان که به امدن مرینت گیر دادی!!! خوب شد واقعا خوب شد که جعبه رو بهت ندادم چون تو همیشه دردسر سازی اره همینطوره!!!

کت:اما...اما بانوی من اصلا اینطور نیست ما یه تیمه دو نفره هستیم مگه نه؟!

از زبان کت:نفهمیدم یهو چی شد که همه کاسه کوزه ها سر من شکست لیدی خیلی عجیب شده بود خواستم باهاش کنار بیام که........

لیدی باگ در جواب سوال کت:معلومه که دیگه نیستیم من بدون تو هم میتونم کارو تموم کنم اینجا به تو نیازی نداریم!

کت:باشه بانوی من من توی این مدت تورو تحمل کردم با همه به محلیات اما دیگه مهم نیست هیچی مهم نیست باشه من میرم

لیدی:باشه برو دیگه هم بر نگرد!

راوی:وبعد کت نوار و لیدی باگ از هم جدا شدن وکت تنها تر از همیشه رفت و حالا لیدی باگ باید بدون کت نقشش رو اجرا میکرد!بدون کت....................

لیدی باگ:عصبانی بودم و همینجوری داشتم راه میرفتم و از این پشت بوم به اون پشت بوم میپریدم و بقیه هم دنبالم می امدن باورم نمیشد که کت به همین راحتی منو ول کرده بود ما با هم همکار بودیم و باید باهم ادم های اکومایی سده رو شکست

میدادیم یهو توی دلم همه تغصیر هارو انداختم گردن کت و با خودم فک کردم شاید بهتر یه همکار جدید برای خودم پیدا کنم و کی بهتر از لوکا؟!داشتم همینطور فکر میکردم که یهو هاک ماث رو درست جلوی برج ایفل دیدم نمی دونستم باور کنم که چطور از اینجا سر در اورده بودم و تازه یادم افتاد که وقتی داشتم به دستیار جدید فکر میکردم صداهای عجیبی میشنیدم یادم میاد الیا می گفت نباید جلو تر بریم و این کار خطر ناکه اما من گوش ندادم

وقتی فهمیدم گیر افتادم برای برگشت خیلی دیر بود و هاک ماث درست همون موقع منو دید خیال کردم اگه باهاش در بیوفتم پیروز میشم خب من یه جعبه پر میرکلس داشتم و دوستانم هم بودم داشتم به این فکر میکردم که یاو میرکلس مار افتادم و خواستم از لوکا بخوام یه فرصت دوباره بهم بده اما تا برگشتم خشکم زد همه دوستانم اکومایی شده بودن همچنین معجزه گر هاشون !!! دیگه هیچ نقشه ای نداشتم و تقریبا نا امید شده بودم که :

هاک ماث:خب خب لیدی باگ فکر کردی با پوشیدن یه حولی حمام میتونی فرار کنی ؟! وای مثل اینکه گربه دست اموزت رو گم کردی؟!چه بد شد که اون نمیتونه به مهمونی ما بیاد و خوش بگذرونه

لیدی باگ:بزار بقیه برن این جنگ من و توء

هاک ماث: اوه تا بحال ندیده بودم لیدی باگ به من التماس کنه چقدر بده که نمیتونم بهت کمک کنم اما اگر تو میرکلست رو به من بدی میزارم با دوستانت از اینجا بری!

و بعد یه جعبه میرکلس جلوم گرفت و بهم گفت معجزه گرم رو بزارم داخل اون

داشتم تسلیم هاک ماث میشدم که یهو صدای اشنایی منو به خودم اورد!اره اون کت بود اون نرفته بود اون لحظه خیلی خوش حال شدم و از فرصت استفاده کردم و خواستم معجزه گر هاک ماث رو ازش بگیرم تغریبا تو چنگم بود که یهو زیر پام خالی شد و افتادم پایین و دیگه هیچی یادم نمیاد....................

کت؛نمیدونستم لیدی از کاری که من کرده بودم ناراحت میشه یا نه اما انجامش داده بودم من هیچ وقت ازش جدا نشده بودم تعقیبش کرده بودم.

 

وقتی دیدم داره کجا میره باید جلوش رو میگرفتم اما دیر بود و توی دام هاک ماث افتاد برای همین سریع رقتم جلو و از قدرت تخریب گرم استفاده کردم و پل متصل به برج ایفل رو تخریب کردم.حالا ما توی خونه مرینت بودیم و لیدی باگ بی هوش بود 😬اخه سرش بعد تخریب خورد به اوار!.

 

به سختی خودمو کشونده بودم اینجا و شارژ میرکلس هامون هم داشت تمام میشد .راستش به خودم شک کردم اگه هویت واقعیه لیدی باگ رو میفهمیدم و اون هم منو میشناخت می تونستم بیشتر باهاش کنار بیام اما دلم باهاش راه نمیومد برای همین سریع رفتم طبقه پایین و به ادرین تبدیل شدم.

 

لیدی باگ؛ وقتی چشمامو باز کردم توی اتاقم بودم روی تختم و توی حالت عادی!!!!!!یعنی یعنی همش خواب بود؟! دلم میخواست اینطور بود اما همون موقع تیکی پرید وسط احساسات مثبتم و......

 

تیکی؛مرینت مرینت ما باید سریع تر یه نقشه بکشیم و بریم هاک ماث رو شکست بدیم.

 

مرینت؛وایستا ببینم اینجا چه خبره؟!من.......من چجوری امدم اینجا؟؟؟کی منو اورده؟؟؟

 

تیکی؛ وای مرینت مگه یادت نمیاد کت نوار تورو نجات داد و اوردت اینجا!!!

 

مرینت؛چی؟؟؟!!!اون......اون اینجاست وای وای وای خدای من نکنه هویت منو فهمیده باشه؟! 

 

تیکی؛نه بابا نگران نباش مرینت اون برای به حالت عادی برگشتن رفت پایین و تورو ندید.

 

مرینت؛اخیش خیالم راحت شدااممممممم نکنه اتفاقی براش افتاده !؟

 

بلند شدم و اروم اروم رفتم پایین و رسیدم به در و اونو باز کردمو دیدم که...............

خب من حالا حالا ها نیستم

بای