غافلگیری
رمان عشق مخفیانه پارت چهارم

فردا در خونه ی آدرین....
آدرین: پلگ !اون پنیر صد هزار سال مونده رو جلوی دهن من نگیر.
پلگ: خب پنیر خوشمزه از دستت رفت.
آدرین: نه !تنها چیزی که از دست رفت اشتهام بود.
پلگ ! میگم چطوره که هر روز وقتی میخوام برم مدرسه مرینت رو هم سر راه ببریم.
پلگ: به من چه! برو هر کاری که عشقت میکشه با لیدی خودت انجام بده.
آدرین: ولمون کن بابا! من اصلا از تو مشورت نمیخوام.
آدرین وقتی آماده میشه که بره سمت بادیگاردش ...
آدرین: میگم میشه سر راه مرینت رو هم با خودمون ببریم؟
بادیگارد:اهم..
آدرین:آخ جون!
آدرین داخل ماشینه و داره میره به سمت خونه مرینت.
در همین موقع در خونه ی مرینت...
مرینت: تیکی چطور بود؟
تیکی: عالی بود! بهترین ماکارونی که تو عمرم خوردم .
مرینت: خوشمزگیش به خاطر اینه که من تو آشپزی رو دست ندارم.
تیکی اخم میکنه میگه: بابا !آشپز معرکه!
مرینت:خخخخخ شوخی کردم.
خب حالا آدرین به خونه مرینت رسیده.
آدرین میره در میزنه.
تقق تقق
سابین: اوه سلام آدرین!
به مرینت میگه: عزیزم یکی از دوستات اومده دنبالت.
مرینت حدس میزد که آلیا باشه.
ولی وقتی آدرین رو دید گفت: سلام آدرین اینجا چه کار میکنی؟
آدرین: اومدم دنبالت که با هم بریم...وهمینطور که داشت در رو برای مرینت باز میکرد گفت: بانوی من!
مرینت همینطور که داشت سوار میشد گفت : اینجا نه آدرین ممکنه کسی بفهمه.
آدرین: چشم ! ولی نمیتونم صبر کنم) و میخنده.
مرینت هم کمی لبخند میزنه.
هر دو سوار ماشین میشن و به سمت مدرسه راه می افتن.
(وجی: الووو؟؟ من: درددددد چی میخوای؟؟؟ وجی :کی با تو حرف زد! من :خفه شو.)
تو راه آدرین متوجه میشه که مرینت استرس داره.
دستشو میزاره رو دست مرینت و میگه :مرینت! حالت خوبه؟
مرینت: آره خوبم ولی میترسم که بقیه هویت هامون رو متوجه بشن .
آدرین: نگران نباش بانوی من! کسی متوجه نمیشه! و بعد چشمک میزنه.
مرینت لبخندی میزنه و میگه : باشه! بهت اعتماد دارم.
و بعد از اینکه از ماشین بیرون اومدن دست در دست هم وارد مدرسه شدند.
آلیا: او مای گاد!!
قیافه آلیا وقتی مرینت و آدرین رو دید:
آلیا: سلام دختر خوبی؟
مرینت: سلام آلیا ممنون خوبم.
آلیا میاد و تو گوش مرینت میگه: میبینم که داری با آدرین میپلکی!
مرینت لبخندی میزنه.
وقتی که وارد کلاس میشن کلویی میاد وسط.
کلویی : جان؟؟ مرینت دوپن چنگ .........
آدرین میاد و کلویی رو کنار میزنه و مرینت رو میذاره پشت خودش.
آدرین: کلویی بهتره که به مرینت کاری نداشته باشی!
کلویی : چرا؟؟؟؟؟
آدرین برمیگرده و چشمکی به مرینت میزنه و میگه: چون اون بانوی منه.
کلویی: بانوی تو؟؟؟؟
گریه ش میگیره و از مدرسه میره بیرون.
سابرینا میره دنبالش: کلوییی!
کلویی: نه نه سابرینا دنبالم نیا .
در همین موقع لوکا داره با یک شاخه گل داره وارد مدرسه میشه تا اون گل رو به مرینت بده .
ولی وقتی مرینت رو دست در دست آدرین میبینه قلبش میشکنه و جلو پاش هزار تیکه میشه.
در همین موقع کلویی به لوکا میخوره.
کلویی: آهای جلوی پا تو نگاه کن.و بعد گریه کنان میره.
لوکا وقتی کلویی رو میبینه نه یک دل بلکه صد دل عاشقش میشه.
لوکا میره سمت کلویی.
لوکا : حالت خوبه؟
کلویی: تا حالا دختری رو دیدی که تنها نشسته و داره گریه میکنه حالش خوب باشه؟
لوکا: آها ببخشید. راستش منم ناراحتم .
کلویی: تو هم؟
لوکا :آره .
در همین موقع
حاکی خان: آه! دو نفری که کسای دیگه عشقشون رو دزدید چه خوراکی خوبی برای آکوما های من.....پرواز کن آکوما کوچولوی من و به این قلب های شکسته بپیوند.
موقعی که لوکا میخواد گل رو به کلویی بده آکوما میره تو گلی که دست هر دوشون بوده.
حاکی خان: قلب سیاه من حاک ماثم. عشقاتون رو کسای دیگه ای دزدیدند؟ خب ! من به شما قدرتی میدم که بتونین از کسایی که عشقاتون رو دزدیدن انتقام بگیرید.
(وجی: واو رسیدیم به قسمت شرارت من عاشق شرارتم.
من:جااااان؟؟؟؟؟؟)
لوکا و کلویی شرور میشن.
شکل لباس(تقریبا مثل وارونه گر تو فصل دوم ولی فرق اینه که نصفش کلویی و نصفش لوکاست. صلاح شون همون گل بود که تبدیل به چوب دستی شده بود. وقدرتشون این بود که میتونستن هر کی رو که دوستش دارن جادو کنن.
(بچه ها دقت کنین که لوکا از آدرین و کلویی از مرینت میخواد انتقام بگیره)
همین که قلب سیاه وارد کلاس شد مرینت و آدرین رفتن که تبدیل بشن.
آدرین: حاضری بریم بانوی من؟؟
مرینت: بیش از همیشه.
آدرین: پلگ ! پنجه ها بیرون!
مرینت: تیکی! خال ها روشن!
لیدی باگ و کت نوآر تبدیل شدن .
بعد از شکست دادن قلب سیاه......
لیدی باگ :دیگه شیطنت کافیه آکوما کوچولو .......وقت شه شرارتت خنثی بشه............گرفتمت.........خدافظ پروانه کوچولو.......کفشدوزک معجزه آسا....
وقتی لوکا و کلویی از حالت شرور در میان لوکا دست کلویی رو میگیره وبلندش میکنه و بهم لبخند میزنن.
لیدی باگ: هان؟؟ شرور این ها بودند؟؟
لیدی باگ بعد از دیدن این صحنه(که لوکا دست کلویی رو گرفت)رفت یه گوشه دیوار و به حالت عادی برگشت.
کت نوآر : بانوی من چی شده؟( در همین حین به حالت عادی برمیگرده)
مرینت: از کی تا حالا لوکا و کلویی اینقدر با هم خوب شدن؟
آدرین: لطفا بهم بگو که این قضیه برات مهم نیست!
مرینت: آمم... نه چرا مهم باشه.( مرینت اینجا لوکا رو برای همیشه از یاد میبره)
آدرین دست مرینت رو گرفت و باهم به مدرسه برگشتند.
این داستان ادامه دارد.........
خب خب خوشتون اومد؟![]()
نظر و لایک نشود فراموش![]()
خب پارت بعدی خیلی زود میرسه![]()
منتظر باشین![]()
دوستون دارم![]()
بای بای![]()
💙💙💙💙💙